Desire Knows No Bounds




Monday, May 21, 2018

با الف قرار داشتم. قرار بود بیاد بشینه راجع به پروژه‌ی جدید حرف بزنیم. وقتی اومد تازه قهمیدم چه‌همه دلم براش تنگ شده بود. چند ماهی می‌شد ندیده بودمش. با هم اینترنتی در ارتباط بودیم، حضوری اما نه. همون الف قدیمی بود، همون مدل لباس پوشیدن همیشگی‌ش و همون ادوکلنش و همون لبخند مشهور کذایی‌ش. فک کنم دو سه دقیقه‌ای بغلش کردم، در حدی که گفت بسه بابا، باشه، منم دوسِت دارم. داره جدیدنا به صورت حرفه‌ای می‌ره ورزش، می‌دوه. هیکلش خیلی اومده رو فرم و دیگه زیاد لاغر نیست. قدشم که خب همیشه بلند بوده. ریشم گذاشته. خنده‌شم به راه. مردم براش کلن از فرط دل‌تنگی. آخرین باری که با هم کار کردیم، شب قبلش با هم دعوامون شده بود. یعنی نمی‌دونم از چی ناراحت بود که سر ده دقیقه دیر کردن من آن‌چنان خشمی بروز داد از خودش، که من تو رابطه‌ی ده دوازده‌ساله‌مون ندیده بودم هرگز. فرداش قرار کاری داشتیم و نمی‌شد کنسلش کرد. رفتم سر قرار. خیلی عادی و دوستانه و مث قبلنا رفتار کرد، من اما سختم بود و بهت‌زده بودم و همه‌ش منتظر بودم زودتر کارمون تموم شه برم از پیشش. بعد از اونم هر کاری با هم داشتیم با پیک رفع و رجوعش کردیم. دیگه ندیدمش. خیلی بهم برخورده بود. رفیق قدیمی‌م بود و انتظار چنین برخوردی رو نداشتم ازش. تو این چند ماه یه چندباری هم گفت قرار صبحانه بذاریم قرار شام بذاریم اینا. من تا دم قرار گذاشتن هم پیش رفتم، اما لحظه‌ی آخر پیچوندم. دلم صاف نبود باهاش. نمی‌دونستم چرا اون رفتارو کرده بود. هنوزم نمی‌دونم. انی‌وی، فک کنم خودشم فهمیده بود دارم طفره می‌رم از دیدنش، لذا این‌دفه جلسه رو به پیشنهاد خودش تو دفتر من گذاشتیم. به عنوان میزبان نمی‌تونستم تنس و سرسنگین باشم. ولی خب، اصن همون لحظه که پایین، پای پله‌ها دیدمش تمام سرسنگین بودنه به کل از سرم پرید و شدیم همونی که قدیما بودیم. دلم تنگ شده بود براش. الاغ.

حالا اصن نیومده بودم قربون‌صدقه‌ی الف برما. نشستیم با هم به قهوه و سیگار و گپ و گفت، کلیت ماجرا رو براش توضیح دادم و گفتم چی می‌خوام و چی نمی‌خوام. پا شد سیگارشو روشن کرد و یه چرخی تو فضا زد و چند سوال ساده و مستقیم پرسید و چند تا نمونه و مثال و سپس گفت حله. انجامش می‌دیم.

اومده بودم بنویسم چه عاشق آدمایی‌ام که با اعتماد به نفس می‌گن «حله، انجامش می‌دیم». آدمایی که سوار کارشونن، که سوادشون آپدیت و به روزه، که می‌تونن با مشتری درست ارتباط بگیرن و مهم‌تر مهم‌تر مهم‌تر از همه با اتیتودشون، شامل بادی لنگویج و سوال و جوابایی که می‌کنن، به سرعت و با قدرت اون حس اعتماد رو بهت منتقل می‌کنن. خیالت رو راحت می‌کنن که کار رو سپردی به دست آدم درستش و نو متر وات، بهترین کار رو بهت تحویل می‌ده. الف ازون معدود آدماست. چه موقع جلسه‌‌های قبل از کار، چه حین کار، اتیتودش مهم‌ترین عاملیه که نه تنها اعتماد منو، که اعتماد اعضای تیمم رو هم تو همون برخورد اول می‌تونه جلب کنه. بچه‌های تیمم با این‌که نمی‌شناسنش، می‌بینم که چه جوری بعد از چند دقیقه کار کردن باهاش، گاردها و شک و تردیداشون رو می‌ذارن کنار و بهش اعتماد می‌کنن و صرفن هر کاری که می‌گه رو انجام می‌دن. خیلی کمن آدمایی که این‌جوری دربست بشه بهشون اعتماد کرد. مشابه همین اعتماد مطلق رو به تراپیستم دارم. به مانیکوریستم هم، به اطلس. صد جای دیگه تا حالا رفته‌م مانیکور پدیکور، یکی از یکی داغون‌تر. حتا نمی‌دونستن که مانیکور صرفا سوهان و لاک نیست، فراتر از اونه. کیور کردن دست و پاست. موزیک خوب پخش کردن و بوی ملایم داشتن تو فضا و مبل نرم و مناسب داشتن و ماساژ دادن با روغن‌های مختلف و تو حوله‌های داغ پیچیدن و به دست و پا فرصت نرم شدن و استراحت کردن دادن. نمی‌فهمم آدما چه جوری حاضرن برن زیر دست کسایی که از سوهان برقی استفاده می‌کنن یا حوله‌ی لک‌دار زیر دست‌شونه یا لاکای خودشون زشت و نوک‌تیز و بدسلیقه‌ست و مدام دارن یا با موبایل حرف می‌زنن، یا با همکاراشون. اصن حرف اول رو امبیانس فضایی می‌زنه که می‌ری توش. چند وقت پیشا یه جلسه‌ی مهم داشتم و نمی‌رسیدم برم تا فرشته واسه مانیکور، یه آرایشگاهی دم محل کارم بود که تو سرچ‌ها دیدم پیشنهاد شده، رفتم اونجا. از همون بدو ورود می‌دونستم باید برگردما. چیدمان فضاشون، شلوغی و به هم‌ریختگی‌شون، لباس پوشیدن کارکنانشون، رنگ موها یکی از دیگری زردتر و داغون‌تر، حوله‌ها و ظرف آب مانیکور و مارک لاک‌ها و همه‌چی داد می‌زدن برگرد. اما زمان نداشتم و اگه یه درصد هم کارشون خوب از آب درمیومد، آپشن نزدیک محل کارم بودن بزرگ‌ترین پوینت‌شون بود. و دیده بودم چند نفر پیشنهادشون کرده بودن که به طور منظم می‌رن مانیکور، پس لابد یه چیزی سرشون می‌شده. اما دریغا. یکی از بدترین تجربه‌های مانیکورم بود تا حدی که نذاشتم دختره دیگه لاک بزنه و همون‌جوری پا شدم اومدم بیرون. تا دو هفته‌ی تمام هم تمام دور ناخونام ریش‌ریش بود بس‌که گوشت دورشونو بد و از ته گرفته بود و کارشو بلد نبود. به مدیرش که اعتراض کردم، گفت خانوم با این قیمت اون چیزی که شما می‌خواین رو بهتون نمی‌دن خب. گفتم شما اگه کیفیت خوب ارائه بدین، من همون هزینه‌ای که تو فرشته و زعفرانیه می‌پردازم رو به شما می‌دم. اما اصولن شما فرهنگ و استایل و سواد این نوع کار رو ندارین. فکر می‌کنین در همون ساعت اگه تا جایی که می‌شه گوشت‌های دور ناخن رو از ته بگیرین، و به درک که از فردا تمام دور ناخن‌ها ریش‌ریش می‌شه، یعنی مشتری رو در لحظه خر کردن، یعنی کار درست. دیدم داره بر و بر نگاهم می‌کنه، به جای این‌که عذرخواهی کنه یا گاردشو بذاره کنار و بخواد کیفیت کارشو ارتقا بده، تازه کسی که کارمند نیست و مدیر اون‌جاست، لذا دریافتم دارم آب در هاون می‌کوبم و رفتم و با این که سر کوچه‌مونه دیگه هرگز پامو نذاشتم اون‌جا. یکی دیگه از کسانی که دربست بهشون اعتماد دارم نازنینه. بعد از فاحش‌ترین غلطی که مرتکب شدم و تصمیم گرفتم موهامو طوسی کنم و به توصیه‌ی کسانی که مدام موهاشونو رنگ‌های فانتزی می‌کردن رفتم جایی که نمی‌شناختم، بازم از بدو ورود با سر و وضع اون فضا فهمیدم جای غلطی‌ام‌ها، اما نمی‌دونم چرا شاخ و دمم نامرئی می‌شه این موقع‌ها. و خب دوستمون بلایی سر موهام آورد که تا یه هفته از حضور در اجتماع گریزان بودم تا این که یکی نازنین رو بهم معرفی کرد. با نهایت بی‌اعتمادی رفتم پیشش، اما به محض ورود، فضا و موزیک و لوکیشن و تیپ خود نازنین رو که دیدم، خیالم راحت شد و رفتم تو مود ساموار. ساموار بهش اعتماد کردم و بهترین طوسی ممکن رو بهم داد، با زحمات فراوان البته که دسته‌گل‌های قبلی رو که روی سرم کاشته بودن پاک‌سازی کنه. سپس اون‌قدر باهام مدارا کرد تا بالاخره موفق شدیم موهامو به مرحله‌ای برسونیم که اون سوخته‌های قبلی همه چیده بشن و بشه موهای سیاه‌سفید طبیعی خودم. جفت‌مون نفس راحت کشیدیم و این‌که آرایشگرت با خودت هم‌زمان این حسو داشته باشه که آخیش، از اون چیزاست که تو این صنف کم پیدا می‌شه. اخیرا سحر مربی جدید ورزشم هم رفته تو این لیست. به دو دلیل، یکی این که مرجان معرفی‌ش کرده. وقتی کسی اکثر سلائقش با تو یک‌سان باشه، کم پیش میاد آدم اشتباه بهت معرفی کنه. دو این‌که خود سحر استایل یک مربی ورزش قابل اعتماد رو داره. سواد آناتومی داره و ناهنجاری‌های بدنت رو تشخیص می‌ده و جوری حرف می‌زنه و جوری باهات تمرین می‌کنه که خیالت راحت می‌شه چند هفته بعد، از دردهای مزمن کمر و گردنت خلاص می‌شی. (کما این‌که خلاص شدم رسمن، از دردهایی که ماه‌ها خواب و زندگی رو ازم گرفته بودن و من بابت‌شون جای درست یا پیش آدم درست نرفته بودم.) این‌که آدم توی کاری که داره می‌کنه، الردی پرنسیب و ظاهر و اعتماد به نفس اون کار رو داشته باشه خیلی مهمه. بارها شده نقاش‌هایی اومده‌ن پیش من، که لباس پوشیدن‌هاشون فاجعه بوده. بابا وقتی تو آرتیستی، حداقل‌ترین لازمه‌ی کارت اینه که کمپوزیسیون و هارمونی بدونی. وقتی اینا رو توی سر و وضعت رعایت نمی‌کنی و نمی‌دونی چی بهت میاد چی بهت نمیاد، چه جوری قراره اون کمپوزیسیون رو توی کارات داشته باشی. یا وقتی مدیر یه مجموعه‌ای، باید استایل لباس پوشیدنت، کیف و کفشت، رفتارت، دست دادنت، حرف زدنت همه با پرنسیب‌های اجتماعی یه مدیر بخونه. وقتی ظاهرت و رفتار ظاهری‌ت، بیزینس استایل نیست، چه‌جوری انتظار داری آدما بهت اطمینان کنن و با مجموعه‌ت وارد بیزینس شن. وقتی بدیهی‌ترین فیلما و کتابا رو نمی‌شناسی و ادبیاتت ادبیات نامرغوبیه، چه‌جوری پا می‌شی میای پیش من که برات دوره برگزار کنم. تو هر شغلی، تو قدم اول باید آدم مجهز به ابزار بدیهی اون شغل باشه، ولی اکثر اوقات می‌بینم آدما اهمیتی به این وجه قضیه نمی‌دن. الان که فکر می‌کنم الف، تراپیستم، اطلس، نازنین، آقا لطیف، فرزانه، کاوه، حمید، دوست پیغمبرم، سحر، صالح، بیژن، بامی، رامین و علیرضا از جمله آدمایی‌ان که هر کدوم تو فیلد خودشون بسیار باسوادن (به زعم من) و ساموار می‌تونم کارهامو ارجاع بدم بهشون و نگران نتیجه نباشم. شما هم اگر کسانی رو تو هر حیطه‌ای سراغ دارین که در زمره‌ی ساموارها می‌گنجن بهم معرفی کنین لطفا. مخصوصن‌تر از همه، یک منشی باهوش و دقیق و کارآمد و کارآمد و کارآمد.
..
  



Thursday, May 17, 2018

ماکارونی پخته بودم. اسپاگتی نه‌ها، ماکارونی. ماکارونی دم‌کردنی پُرمَلات و پُررُب، با ته‌دیگ سیب‌زمینی و سالاد گوجه‌خیار با لیموی تازه. البته سالادو پولانسکی درست کرد چون من سر کار بودم ولی عوضش ماکارونی واقعی پخته بودم و قرار شد کارم که تموم شد بیام با هم شام بخوریم. اومدم خونه دیدم سالاد داریم با لیموی تازه و جین تونیک داریم با یخ  فراوون و لیموی تازه و سیزن دوی سریال افر. فک کنم ازین‌رو سریال آورده بود با خودش، چون شب قبل حین این‌که داشتیم شام جوجه و بال و ودکا می‌خوردیم من تمام کلاس رانسیر صالح نجفی رو براش تعریف کردم که به نظرم اندکی حوصله‌شو سر برده بود چون امشب قبل ازین‌که شام رو بکشم بساط سریال رو مهیا کرد. البته باید اعلام کنم ماجرای کلاس رانسیر رو برای شما هم تعریف خواهم کرد چون دریافتم اوه، چه فلسفه‌ی زندگی من بای چنس مبتنی بر تفکرات رانسیر و ژاکوتو بوده در کتاب معلم نادان، که حالا در پست بعدی بهش خواهم پرداخت. (می‌تونید برای خوندن پست بعدی با خودتون تخمه یا سالاد یا سریال بیارین.) انی‌وی، سریال رو ران کردیم و لیوانامونو به سلامتی رانسیر زدیم به هم و ماکارونی و ته‌دیگ و سالاد و اینا. پولانسکی اصولا آدم کم‌غذاییه. کمی سالاد می‌خوره و کمی نوشیدنی و چند قاشق غذا. دیشب هم اول کمی سالاد ریخت برای خودش و یکی دو جرعه نوشیدنی و یه قطعه ته‌دیگ و بعد دوباره ته‌دیگ و بعد ماکارونی و بعد ماکارونی و بعد هی ماکارونی و سالاد و ماکارونی و نوشیدنی‌ش هم به سرعت تموم شد. اصن یه وضعی. من همون‌طور که چنگالمو در خیار فرو می‌کردم و سعی داشتم هم‌زمان به گوجه هم وصلش کنم گفتم هانی گشنه‌ت بودااا. گفت نه، این ماکارونیه خیلی خوش مزه‌ست. با من ازدواج می‌کنی؟

حالا  همه می‌دونیم این «با من ازدواج می‌کنی» ازون جملات شوخی کلیشه‌ست و نشونه‌ی کمپلیمان به خوشمزگی ماکارونی، اما آیا ما واقعا حاضریم با هم ازدواج کنیم؟ آیا من هرگز دوباره حاضر می‌شم ازدواج کنم؟ آیا خریت‌م شاخ و دم خواهد داشت؟

می‌خوام بگم حتا منی که یه عمر از مصائب ازدواج داد سخن داده‌م و می‌دونم چه نهاد مزخرفیه و چه‌طور از بدو تشکیلش شروع می‌کنه خودش رو از درون خوردن، یه وقتایی با خودم می‌گم این آدمه رو اون‌قد می‌خوام که حتا حاضرم باهاش ازدواج کنم. بلافاصله دو ثانیه بعد می‌گم هرگز، ازدواج هرگز، اما هنوز انگار از ته مغزم ریموو نشده این آپشن.

پریشبا مامانم عکس پولانسکی رو دید گفت چه آدم خوش‌تیپیه و چه معقول به نظر میاد. ازدواج نمی‌کنین با هم؟ جریان ماکارونی رو براش تعریف کردم. بعد دقیقا همون شب مامانم یه کباب‌تابه‌ای‌ای پخته بود که اصن یه وضعی، لذا گفتم بهتره پولانسکی بیاد با تو ازدواج کنه ال دستپخت. مامانم گفت چه‌قد همه‌چیو مسخره می‌گیری و چرا به آینده‌ت فکر نمی‌کنی؟ دو روز دیگه که پیر بشی دیگه این‌همه آدم دور و برت نیستا. گفتم مادر من، خب دو روز دیگه که من پیر بشم، اینام با من پیر می‌شن بالاخره. بعدم من جات بودم خودمم می‌رفتم طلاق می‌گرفتم عوض این‌که به بچه‌م بگم ازدواج کن. ماکارونی رو هم زنگ می‌زنه آدم بیارن براش بالاخره. مامانم گفت تو دیوونه‌ای. خداییش اینا از چی تو خوششون میاد؟ و بدین‌صورت ماکارونی و کباب‌تابه‌ای نقش خاصی در زندگی من و مامانم ایفا نکردند و تازه پولانسکی هنوز قورمه‌سبزی و خورش بادمجونم رو نخورده!
..
  



Tuesday, May 15, 2018

با کسی که مناعت طبع نداره وارد مراوده نشو.

ْآیاتِ بدیهیِ رسولانِ منزوی

پ.ن. آدما یادشون می‌ره دو روز دیکه شرشونو می‌ذارن می‌میرن؟ واسه چی این‌همه حرص مال دنیا رو می‌زنن؟

Labels:

..
  




صبح دیدم دخترک استوری گذاشته که تمام لباساش که انداخته بوده تو ماشین، یه چیزی بهشون رنگ داده و صورتی شدن. زنگ زدم بهش. گفت دیدی فلان لباس و فلان لباسم همه نابود شد؟ گفتم آره. گفت کاش بنفش می‌شدن لااقل. گفتم آره. گفت می‌دونی از چی بیشتر از همه ترسیدم؟ گفتم ها؟ گفت خپل رو هم انداخته بودم تو ماشین (خپل یه بالش زرد گنده‌ست شبیه خپل توی مزرعه‌ی گل‌های آفتاب‌گردان، که بالش محبوب دخترکه، از بچگی با هم بوده‌ن و بدون اون نمی‌خوابه)، داشتم سکته می‌کردم که نکنه اونم صورتی شده باشه، که اما نشده بود. گفتم هر هفته چرا می‌ندازی اینو تو ماشین بابا؟ بیست سالشه. پیر شده دیگه واسه گربه بودن. یه روز از تو ماشین درش میاری می‌بینی همه‌ی شیکمش آب شده تبدیل شده به یه جوراب یا روبالشی‌ها. اینو که گفتم یه مکث کرد، سپس زد زیر گریه. لیترالی زد زیر گریه. گفت نمی‌خوااام خپل پیر شه، نمی‌خوام من بزرگ شم، نمی‌خوام تو پیر شی و به گریه کردنش ادامه داد و خدافظی کردیم. اس‌ا‌م‌اس دادم بهش یه تیکه لبو بنداز تو ماشین، لااقل لباسات بنفش شن. پولانسکی که بغل دستم خوابیده بود غلت زد رفت دو تا بالش اون‌ورتر و  گفت شما مادر دختر رسما دیوونه‌این.
..
  



Wednesday, May 2, 2018

​دخترک دیروز اومد پیش من، که بهش درست کردن زرشکِ زرشک‌پلو رو یاد بدم، چون معتقده هیشکی مث من و مامانم به این خوشمزگی و خوش‌رنگی زرشکا رو درست نمی‌کنه، و اومد بهش یه داستان کوتاه پیشنهاد بدم، که برای روی جلدش عکاسی استیج کنه برای ژوژمان دانشگاهش، و اومد جایزه‌مو برام بیاره، از طرف خودش و زرافه، که یه باکس اسنیکرز بود. از پائولو کوئیلو رسیده به داستان کوتاه درست‌حسابی و از رنگارنگ رسیده به اسنیکرز و این خودش پیشرفت بزرگیه. به امید فرداهای بهتر و توییکس و چخوف و آلیس مونرو و کیت‌کت و تابلرون.​
..
  




با پولانسکی به وضوح بهترم. هم حال بهتری دارم و هم آدم بهتری شده‌ام. این‌ را دوستان و اطرافیان نزدیکم مدام به من یادآوری می‌کنند. شاید هم همین است که هست. شاید همین‌جوری‌ست که می‌گویند و خودم حواسم نیست. گاهی صبح‌ها مچ خودم را می‌گیرم که با خلقی خوش و نیشی باز توی تخت غلت می‌زنم و کش می‌آیم و دنیا زیاد هم بیهوده نیست. گاهی حین دم کردن چای مچ خودم را می‌گیرم که دارم سوت‌زنان ترانه‌ای را در مغزم تکرار می‌کنم. و اخیرا حواسم جمع شده به این که دارم  میوه می‌خورم و سالاد می‌خورم و قرص‌های ویتامین، و ورزش! لیترالی ورزش. البته این یکی را بیشتر مدیون مرجان‌ام تا پولانسکی، اما همگان معتقدند از پولانسکی به این‌ور آدم بهتری شده‌ام و تحملم برای اطرافیان راحت‌تر شده. گوود. 

فکر که می‌کنم، مهم‌ترین و بدیهی‌ترین ویژگی پولانسکی این است که آدم معقولی‌ست. آدم ی معقول و بی‌حاشیه. با دوز مناسبی از فرهیختگی، خوش‌تیپی، خوش‌لباسی، خوش‌معاشرتی، خوش‌سفری، خوش‌سکسی، با سلیقه‌ای مناسب از آرت و سینما و ادبیات و لباس و لوازم منزل و ادوکلن و لوازم‌التحریر و مشروب و گجت‌های مختلف باحال و آی او اس‌باز و لوازم‌التحریر و لوازم‌التحریر و آخ که لوازم‌التحریر. 

فکرتر که می‌کنم، مهم‌ترین‌تر ویژگی‌اش این است که کاری به کار آدم ندارد. بلد است چه جوری دور بایستد که دم من نرود زیر دست و پایش. باهاش انگار خودمم. معذب نیستم از پارتنر داشتن. رفیق قدیمی‌ام شده. سرش به کار خودش است و توی میهمانی‌ها بی‌حاشیه است و توی رابطه‌ی دونفره‌مان بی‌حاشیه‌ است و بلد است چه قدر باشد چه قدر نباشد. خودش را تحمیل نمی‌کند و این جذاب‌ترین ویژگی هر پارتنری‌ست توی رابطه. از من انتظار دوست‌دختر نرمال هم ندارد راستی. این جذاب‌ترش هم می‌کند. و به طرز غریبی بلد است بیخودی کنجکاوی نکند و سوال نپرسد. کاری را که دوست دارد، برایت می‌کند. کاری را که دوست داری، برایت می‌کند. و می‌رود پی کار خودش. بی که.

قبلن‌ها معتقد بودم امکان ندارد ور فرهیختگی (به زعم من و با سلیقه‌ی من)، و ور فان و جذابیت (باز هم به زعم و سلیقه‌ی من) هم‌زمان توی یک پارتنر پیدا شود. لذا به سلکشنی از پارتنرها معتقد بودم، هر کدام برای موقعیتی. یکی خوش‌بدن و خوش‌سکس بود برای رختخواب، یکی خوش‌تیپ و خوش‌سر و زبان بود برای معاشرت‌های رسمی، یکی مغز عجیب و غریبی داشت برای حرف‌های بالاتر از فهم من، رفقایی هم هم‌سلیقه توی کتاب و توی سینما و توی تفریح‌های فرهنگی و غیرفرهنگی. بعد که پولانسکی را دیدم، بعد از چند بار معاشرت، با خودم فکر کردم که اوه، حتما این آدم بسیار بدسکس است. چون نمی‌شود پکیجی این‌همه مطابق میل من. بعد فکر کردم زودتر ببینم جریان چیست. و بعد دیدم اوه، فرضیه‌ام از بیخ و بن غلط است. اوایل فکر می‌کردم یکی از خوش‌سکس‌ترین پارتنرهایی‌ست که داشته‌ام. بعد دیدم خوش‌سکس‌ترین پارتنری‌ست که داشته‌ام تا حالا. بعد دیگر کم‌کم مونوگام شدم و معقول شدم و همینی شد که شد. یک روز میم خیلی دوستانه (شما بخوانید خصمانه) گفت هانی، بزرگ‌ترین شانس زندگی‌تو آوردیا. پولانسکی را می‌گفت. آمد بهم بر بخورد، که نخورد راستش. راست می‌گوید به نظرم. جامع‌الاطراف و مانع‌الالوات!
..
  




‏اگر شما گیوتین را به جلوی صحنه آورده‌اید و آن را با این شادمانی و افتخار افراشته و به آسمان رسانده‌اید، فقط برای این است که بریدن سر از همه کار آسان‌تر است و پروردن اندیشه در سر، از همه دشوارتر. ‏
شما تنبلید، پرچم شما کهنه‌پارچه‌ای بیش نیست؛ نماد ناتوانی...

‏تسخیرشدگان --- داستایوفسکی

Labels:

..
  



Tuesday, May 1, 2018



‌ «هیچ‌وقت سعی نکردم راه مصالحه‌ای بین خودم و دیگران پیدا کنم. گمانم این بوده که هرچه خاص‌تر باشم بیشتر می‌توانم به مسائل عام بپردازم.» 
شانتال آکرمان، ۱۹۸۳

تجربه‌ی دیدنِ فیلم‌های آکرمان شیوه‌ی فکرکردن بیننده را به سینما تغییر می‌دهد. بیننده‌ای که عادت دارد وقایع «مهم» را در قاب تصویر ببیند، وادار می‌شود مدت زمانی طولانی شاهد آن باشد که در برابر چشم‌هایش هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و این «مهم‌ترین» چیزی‌ست که در فیلم‌های او روی می‌دهد. در کارهای او در آن واحد دو دسته نیرو در کار است: از یک‌سو، کنترل، نظم و تقارن؛ و از سوی دیگر، شور و هیجان عریانی که درست نقطه‌ی مقابل نیروی اول است: فقدان کنترل، وسواس، غلیان احساس. آکرمان در تمام فعالیت‌های هنری‌اش سعی در ثبت تنش این دو دسته نیرو دارد، کوششی که او را به رادیکال‌ترین نماینده‌ی زیباشناسی فمینیستی در سینمای مدرن بدل می‌سازد. ‌‌ 

این دوره طی ۱۲ جلسه و به مدت ۳ ماه، هر هفته یک‌شنبه‌ها با حضور صالح نجفی برگزار می‌شود. ‌ 
زمان: یک‌شنبه‌ها، از ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۲:۳۰ 
شهریه: ۳۲۰.۰۰۰ تومان 
تاریخ شروع دوره: یک‌شنبه ۹۷.۲.۲۳ ‌‌‌ 

برای شرکت در این دوره، به igregdps@gmail.com ای‌میل بزنید. (سابجکت ای‌میل: آکرمن) 

#movie #cinema #women #chantal #akerman #radical #feminism #igregartstudio
..
  



Friday, April 27, 2018


..
  




..
  




کلاس‌های فصل بهار ایگرگ‌پریم به زودی شروع می‌شه. این ترم برای تک‌تک‌شون انرژی زیادی صرف کردیم و حس می‌کنم نتیجه‌ی کار رو بسیار دوست خواهم داشت.
..
  




الف با یه بطری شراب اومد پیشم. دومین بار بود که می‌دیدمش. می‌دونستیم از هم خوشمون میاد، اما خیلی زیرپوستی برگزار می‌کردیم معاشرت رو. تا این‌که آخر یه روز، دم غروب، با یه بطری شراب اومد پیشم. قرارمون کاری بود. قبل ازون فقط تو مهمونیا دیده بودیم همو. در حد سلام و دو سه تا جمله، فوقش. امشب اما دومین بار بود که از نزدیک و تنها می‌دیدمش. نشسته بودیم به صحبت که اون وسطا گفت نمی‌خوای شرابمو مزه کنی؟ گفتم اینم می‌شه. دو تا گیلاس آوردم شراب رو باز کردم برا جفت‌مون ریختم. گفت من نمی‌خورم، واسه تو آورد‌ه‌م. گفتم نشستیم گپ می‌زنیم می‌خوریم دیگه. شراب که تنهایی‌ش مزه نداره. یه بشقاب پنیر و انگور و کراکر هم آوردم گذاشتم رو میز. الف گیلاسش رو گرفت دستش رفت نشست رو مبل دم پنجره، به هوای سیگار، که خونه بوی سیگار نگیره. منم که از کار روزانه خسته بودم چارزانو نشستم رو زمین، دم شوفاژ، گیلاس و بشقاب پنیر هم جلوی پام. شرابه خوشمزه بود. به سلامتی هم‌دیگه گیلاسامونو زدیم به هم. حال سرخوش خوبی داشتم. از الف خوشم میومد و می‌دونستم از من خوشش میاد و جفت‌مون تو رابطه‌های خودمون بودیم و به زعم خودمون متعهد بودیم هم، و صرفا داشتیم فلرت می‌کردیم، لایت و زیرپوستی. این باعث می‌شد احساس سبکی و رهایی کنم. یه جور ولنگاری مطبوعِ کلامی. باعث می‌شد گیر نکنم روی حرفام، چون فقط داشتیم گپ می‌زدیم و «این‌» که قرار نبود کسی مخ اون یکی رو بزنه بهم حس راحتی و سرخوشی می‌داد. «این» که قرار نبود دو ساعت بعد یا دو روز بعد با هم بخوابیم، ترن‌آن‌تر بود برام حتا. یکی دو ساعت بعد، اواسط شب، وسط حرفا، دیدم کل زندگی‌مو به صورت زیپ‌شده براش تعریف کرده‌م، درحالی‌که بار دوم بود می‌دیدمش. قبل ازون فقط تو مهمونیا و توی اینستاگرام دیده بودیم همو. از هم خوشمون میومد، زیرپوستی، اما هر کدوم تو رابطه‌های خودمون بودیم و می‌دونستیم قرار نیست با هم بخوابیم. «این» و شراب دست‌ساز خوشمزه و باد خنکی که بوی سیگارشو میاورد تا اون‌جا که من نشسته بودم، و طعم پنیر، طعم مرغوب پنیر همه مث یه جریان خفیف برق می‌خزید زیر پوستم و بی‌که خودمو تو آینه ببینم می‌تونستم حدس بزنم که گونه‌هام گل انداخته و توی چشم‌هام ستاره می‌درخشه. هر دومون توی رابطه‌های خودمون بودیم و دو سوم بطری شراب مونده بود هنوز.
..
  



Sunday, April 22, 2018

یکی از معضلات بشری، نیروی کار دقیق و متعهد و مسئولیت‌پذیره. کسی که باهوش باشه و انرژی نگیره از آدم و بتونی کار رو دربست بهش بسپری با خیال راحت.
کاش نگار و گلنوش در سطح شهر تکثیر می‌شدن:|
..
  



Saturday, April 21, 2018

یه روز میم زنگ زد که آیدا ایرانی؟ گفتم بلی. گفت بیام دنبالت بریم موتورسواری تو تهران خلوت؟ عید بود. گفتم بیا. نیم ساعت بعد اومد دنبالم. یه موتور هیولا خریده بود و تهران قشنگ و خلوت و آفتابی بود. گفت بپر بالا. پریدم بالا و راه افتادیم در سطح شهر به گپ زدن از فراز موتور هیولا. اون وسطا گفت حالت بهتره‌ها. گفتم وا، از کجا فهمیدی؟ گفت از فرم نشستن‌ت رو موتور، از حالتی که دستتو انداختی دور کمرم و از عضلاتت که آروم و بی‌قید و رهان. تنس نیستی. چند ماه پیش که اومده بودی خونه‌م، افتضاح بودی. گفتم اوهوم. از اون موقع خیلی حالم بهتره. عملا هپی‌ام این روزا در زندگانی. گفت قشنگ معلومه ازت. بعدتر که نشسته بودیم تو طباخی و داشتیم کله‌پاچه می‌خوردیم، پرسید با کی زندگی می‌کنی؟ گفتم با فلانی. گفت بابا خیلی سخته تو این سن و سال ما دیگه آدم حسابی پیدا کردن. گفتم اوهوم. منم تصادفی باهاش آشنا شدم. یعنی اون منو پیدا کرد. گفت از کجا آدم بفهمه با یکی می‌تونه بمونه؟ خسته شدیم از بس انرژی گذاشتیم بعد دیدیم راه نداره. گفت آدما اولش خوشگل و خوش‌ادا و درست حسابی به نظر میان، ولی بعد می‌بینی دو کلام حرف نداری باهاشون بزنی. یه تیکه فیلم می‌ذاری نظرشو می‌بینی می‌خوای خودتو پرت کنی پایین بسکه پرته. گفتم آخخخ که دقیقن همین. من اما این اواخر دیگه رک و راست شدم. از یکی که خوشم بیاد، یه کیت آزمایشی روش اجرا می‌کنم. گفت چی؟ بگو منم استفاده کنم. گفتم ببین، بی‌خودی طول نمی‌دم اول آشنایی رو دیگه. طرف که خوب به نظر برسه، یه گزینش واسه‌ش می‌ذارم. شامل پکیج شهرکتاب و شام و بعد علف و سکس و فیلم دیدن تو تخت. از رو کتابایی که دست می‌ذاره روشون و از رفتارش تو رستوران موقع انتخاب غذا و از شیوه‌ی غذا خوردن و کارد چنگال دست گرفتن و صدا ندادن دهان حین غذا و تیپ دادن و مدل رانندگی‌ش گرفته تا خونه‌ش، تا چیدمان خونه‌ش، سیستم صوتی تصویری‌ش، کتاب‌خونه‌ش، رفتارش بعد از های شدن تا مدلش تو سکس تا فیزیک بدنش تا رفتارش بعد از سکس تا انتخاب فیلم تا کامنتاش روی فیلم تا مدل فیلم دیدنش تا خُرخُر نکردنش تا حین خواب و صبح که بیدار می‌شه تا صبحانه‌ای که میاره تو تخت چه جوریه، می‌شه یه کیت آزمایشی. اگه مرحله‌ی اول رو پاس کرد می‌بری‌ش مهمونی. اون‌جا لباس چی می‌پوشه کفش چی می‌پوشه چه‌قدر خوش‌برخورد و معاشرتیه چه تیپ آدمایی رو انتخاب می‌کنه واسه معاشرت و تو مهمونی چه جوری رفتار می‌کنه و بعد از مستی چه شکلی می‌شه‌ش مهمه. اینم پاس شد می‌رین یه سفر دو سه روزه. اون دیگه می‌شه حسن ختام. تو ترافیک و تو پمپ‌بنزین و تو انتخاب ویلا و رستوران و تو انتخاب موزیکای تو جاده و مدل تو سفر بودنش، مدل آشپزی‌ش مدل چای دم‌کردنش مدل سالاد درست کردنش مدل لیموترش چکوندنش روی چیزا، آخخخ از لیموترش چکوندنش روی چیزا، تو این مرحله دیگه تا ۷۵ درصد شناسایی می‌شه. اون بیست‌پنج درصد باقی‌مونده رو هم با ارفاق و ساموار چشم‌پوشی کرده، طرف رو با چشمانی باز به آغوش رابطه می‌پذیری. کاسه‌ بشقاب کله‌پاچه رو جمع کرد گذاشت کنار دفتر فیلم‌نامه‌شو در آورد گفت اینایی که گفتی رو یه بار دیگه بگو یادداشت بردارم. عنوان: کیت آزمایشی رابطه، پس از ۴۰ سالگی.
..
  




پریشبا مامانم گفت تو واقعا دلت برای ماها تنگ نمی‌شه؟ برای ماها، خاله‌ها عمه‌ها اینا؟ گفتم راستش نه. تنگ نمی‌شه. بعد که چشمای مامانم گرد شد ادامه دادم: فک کنم از عوارض زاناکسه. مدت‌هاست دلم برای هیشکی تنگ نمی‌شه. همین که دورادور ازتون خبر دارم بس‌مه. حتا دلم برای بچه‌هامم تنگ نمی‌شه. مامانم رفت تو فاز ملامت و شماتت و اینا. من اما ازون وقتای هارش‌ام بود و بسیار بداهه و روان و نان‌استاپ از روش رد شدم. بهش گفتم تمام اون سال‌هایی که من داشتم زجر می‌کشیدم و با چنگ و دندون زندگی‌مو به زور از زیر دست و پای آدما نجات می‌دادم کدوم‌تون حال منو پرسیدین یا ازم حمایت کردین که حالا من احساس تعلق خاطر داشته باشم بهتون؟ همیشه منو به امان خودم ول کردین. از نوجوونی مجبور بودم خودم گلیم‌مو از آب بکشم بیرون. مامانم گفت بس‌که لجباز و یک‌دنده بودی و به حرف هیشکی گوش نمی‌کردی. گفتم خب خودت منو این‌جوری تربیت کردی. گفت نه بابا، منم متعجبم تو چرا این‌جوری بار اومدی. و طبق معمول تمام بحثای بی‌فایده‌مون، آخرش اشک تو چشماش جمع شد و گریه و اینا، که اینم جواب دستت درد نکنه‌ی ما.

لذا دیشب نه تنها رفتم مهمونی خونوادگی و خاله عمه دیدم، بلکه تمام مهمونی خوش‌رو و خوش‌اخلاق بودم و عطر مورد علاقه‌ی مامانمم براش خریدم که از دلش درآرم. پولانسکی که آخر شب اومد دنبالم اما، انگار از زندان نجات یافته‌م. نمی‌فهمم چرا این‌همه معاشرت با خانواده برام شکنجه‌ست. نمی‌فهمم چه‌طور این‌همه دنیای من با اونا متفاوته.

ولی یه چیزی خیلی بهم عذاب وجدان می‌ده. این‌که وقتی مامان‌بزرگم فوت کرد هم اصلا احساس غم و اندوه خاصی نکردم. خب خیلی وقت بود مریض بود و به نظرم خیلی راحت شد که فوت کرد و طبیعی هم بود و خوب هم زندگی کرده بود. واکنش باقی نوه‌ها اما، سر خاکش رفتن و دل‌تنگی کردن براش رو ندارم من. همه بهم می‌گن بی‌عاطفه، می‌گن مث خارجیا شدی. در نظر نمی‌گیرن که از ۲۰ سالگی ایران نبوده‌م. و در نظرتر نمی‌گیرن که عملا سال‌ها با خانواده زندگی نکرده‌م. ولی با این‌حال خودمم متعجبم چه‌طور این‌همه با اونا فرق دارم و دلم لیترالی براشون تنگ نمی‌شه اگه مدت‌ها هم نبینم‌شون.

بخوام خیلی ریز بشم می‌تونم لکچر بدم که تمام اینا ریشه در دوران جوونی‌م و واکنش خانواده‌م در قبال تفاوت‌ها و نافرمانی‌ها و از خط قرمزاشون رد شدن‌هام بوده. ولی حوصله ندارم ریز شم. همینیه که هست. صرفا به جای این‌که الکی به مامانم بگم دلم براشون تنگ می‌شه، راست‌شو گفتم و به گریه‌ش انداختم فلذا براش عطر خریدم و فلذاتر مجبور شدم برم مهمونی بورینگ خانوادگی.

یس، رسم زدگی چنین است آقای وونه‌گوت.
..
  




پولانسکی معتقده من برای رابطه ساخته نشده‌م. معتقده تنهایی‌م از همه‌چیز برام مهم‌تره. تو بی آنست؟ عمیقن باهاش موافقم. خوبی پولانسکی اما این‌جاست که تنهایی منو به مخاطره نمی‌افکنه. بهم فرصت تنهایی می‌ده تا جایی که لازم دارم و تا جایی که دلم می‌خواد، و این مهم‌ترین رمز موفقیت‌شه.
..
  




دو هفته‌ی شلوغ شلوغ شلوغ و پرکاری رو سپری کردم. در حدی که خودم ازم شگفت‌زده‌م. و کارهای بی‌سرانجام بسیاری رو به سرانجام رسوندم. در حدی که خودم بسیار بسیار ازم شگفت‌زده‌م. با همین فرمون پیش برم می‌تونم شش ماه مرخصی باحقوق بهم جایزه بدم حتا.
..
  



Monday, April 16, 2018


پدربزرگم که فوت شد پانزده سالم بود. پدر و مادرم برای مراسم خاکسپاری رفتند رامهرمز. دو روز خانه در اختیارم بود. پژمان را گفتم بیاید پیشم تا تنها نباشم. چهار تا نوار ویدیو هم آورد باخودش تا عیش‌مان تکمیل شود. ته یکی از نوارها، یک فیلم کوتاه بود که گمان کنم مال میخالکوف بود. زن و مردی بودند که یک شب بارانی توی اتاق خواب‌شان می‌خواستند به هم گره بخورند. من و پژمان هم خیلی مشتاق بودیم تا گره خوردن‌شان را ببینیم. اما همان دقیقه‌ی اول فیلم صدای یک جیرجیرک آمد. مرد روزنامه‌ی روی پاتختی را برداشت تا بکشدش. اما هر کاری کرد پیدایش نکرد. همه‌ی کمدها را ریخت بیرون. لباسهای توی کشو را دانه به دانه پخش کرد روی زمین. فرش را جمع کرد. زوارِ در را جر داد و لای آن را گشت. رادیوی لامپی را از پنجره انداخت بیرون. کل فیلم همین‌طور گذشت. یک زن و مرد عصبی که دنبال جیر‌جیرک می‌گشتند. تا بالاخره صبح شد. باران هم قطع شد. زن و مرد با حال نزار و موهای آشفته و اتاقی که انگار چهار تن دینامیت در آن منفجر شده بود. من و پژمان هم ناامیدتر از زن و مرد، تیتراژ آخر فیلم را با ناباوری نگاه می‌کردیم و فحش می‌دادیم به کارگردانی که احتمالا میخالکوف بود.

امروز بعد از هزار سال یاد آن افتادم. شاید به خاطر صدای جیرجیر داشبورد ماشینم. فکر کردم لابد منظور میخالکوف این بوده که گاهی وقت‌ها یک چیزی مثل جیرجیرک توی سر آدم قایم می‌شود و نمی‌شود دیدش. فقط صدای جیرجیر دائم آن است که آدم را پریشان می‌کند. آنقدر روان آدم را شخم می‌زند که همه‌ی زندگی‌اش را رها می‌کند و می‌افتد پی آن صدا تا پیدایش کند. درست مثل خار کف دست که دیده نمی‌شود اما آدم را به ستوه در می‌آورد. آخرش هم آدم نمی‌فهمد که این جیرجیر از کجای سرش می‌زند بیرون. بعد هم می‌شود مثل همان زن و مرد. شب قشنگ بارانی تمام می‌شود. به هم گره نمی‌خورند. فقط حال پریشان‌ برایش باقی می‌ماند. دردهای ناپیدایی که هیچ وقت منشاشان پیدا نمی‌شود. لابد منظور میخالکوف یا حالا هر کسی که فیلم را ساخته همین بوده. اگر غیر از این است، حتما آزار داشته و می‌خواسته حال من و پژمان را بگیرد.




Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Sunday, April 15, 2018


آقای آی‌کافی پستی در فضای مجازی گذاشته که در دادگاهی در آمریکا قهوه‌سازان را موظف کرده‌اند که روی بسته های قهوه برچسب "سرطان‌زا" بزنند. ظاهرا قهوه همان‌قدری سرطان‌زاست که بسیاری از مواد خوراکی فرآوری شده هم سر‌طان‌زا هستند و این دعوا از جله دعواهایی است که بیش‌تر از آنکه بحث سلامتی داشته باشد، هدف کندن مویی از مافیای سودآور قهوه است.
مشابه این موضوع را در بسیاری از مباحث زیست‌محیطی هم داریم که اگرچه پوسته بحث حفظ محیط‌زیست است اما در واقع هدف، حفظ منافع و فروش محصولی از کشوری خاص و یا کم کردن روی کشوری دیگر است.
اما دانستن این موضوع باعث نشد که من برای چند دقیقه نگران نشوم وسریعا دستان توانگرم را مشغول سرچ اینترنتی نکنم تا ریشه ماده سرطان‌زا را پیدا کنم و ببینم باید قهوه را کم کنم یا نه.
حالا میخواهم دو موضوع را برایتان تعریف کنم:
الف: وسواس و اعتیاد من به سرچ اینترنتی: گوگل دوست صمیمی من است. هر موضوعی هرچند بی‌ربط را سرچ میزنم و قادرم مارک مواد خرازی سر کوچه را هم با سرچ اینترنتی پیدا کنم. این موضوع در نگاه اول یک توامندی مثبت جلوه می‌کند اما به صورت پیشرفته شبیه نوعی وسواس‌فکری است. من همه چیز را سرچ میکنم. جنس شورت، روش اعمال موجک بر سری زمانی، بیوگرافی دکتر داخلی دوست پسرم، مدارج تحصیلی استاد مشاور دوره ارشدم، دمای هوا و رطوبت نسبی در شهر اوپسالا، انواع اقسام بیماری‌های مقاربتی، مشکلات خرس‌های قطبی در قطب شمال.
 این آخری ها درگیر موضوع وحشتناکی شده بودم که بعد از دوسه ساعت مالیدن خودم به زوایای بحث مچ خودم را گرفتم که این کاری که میکنم رسما شبیه وسواس ذهنی است تا قصد کسب اطلاعات درباره موضوعی خاص:  احتمال وجود حیات در نقاط دیگری در جهان!
این بحث، بحثهای کیهانی، فرازمینی، ستاره‌شناسی، رصد ماه، عمر کهکشان و غیره هیچ وقت جز حیطه علاقه‌مندی های من نبوده است. موضوعات مورد علاقه من همیشه "زمینی" و "دست‌یافتنی" بوده‌اند. تصورم این بود که من ذهنم را روی روابط بین انسانی و مسائل قابل لمس بسته ام. حتی اگر بخواهم از تفاوت‌های خودم و دوست‌پسر جاکش قبلی‌ام بگویم این بود که وسط جنگل در حالی که هیچ‌کدام از آن چهل و پنج نفر تخمشان هم نبود اصرار داشت اکلیل شمالی را به جماعت نشان دهد و این موضوع موجب لودگی دوست‌پسر فعلی‌ام شده بود. علاوه بر اینکه کهکشان و آن پدیده های بیرونی حیطه علاقه‌مندی من نیستند در فرو نکردن علاقه مندی خودم در چشم افراد غیر‌علاقه‌مند هم وسواس خاصی دارم. هیچ وقت درباره رشته تخصصی خودم ( محیط زیست) و حیطه علاقه‌مندی خاصم (ادبیات) در جمع‌های دوره‌همی حرف نمی‌زنم. اگر بتوانم کلا هیچ وقت در این زمینه‌ها حرف نمیزنم. این رفتارم تا حدی شبیه "سوان" مارسل پروست است. هروقت میخواهم چیز جدیی بگویم لحن مسخره ای به خودم می‌گیرم. هنوز نمی‌دانم دلیل رفتار سوان چیست اما دلیل رفتار من این است: من آدم بسیار تلخ و گزنده ای هستم و حیطه علاقه‌مندی‌هایم برایم بسیار مهم است و نگرانم اگر زیادی جدی صحبت کنم طرف مقابل را از خودم برانم، یا حوصله اش را سر ببرم یا او نظر نامناسبی راجع‌به چیزی بدهد و من جواب تلخ و دندان شکنی بهش بدهم که باعث شود دیگر در صورت هم تف هم نکنیم.
- از موضوع اصلی دور شدم-. به هر حال مچ خودم را گرفته بودم که دارم به شانس بقا در کهکشان های دیگر فکر میکنم که دلیلش نگرانی از تغییر اقلیم کلی در کل کره زمین بود. حقیقتش این است که اقلیم کره زمین در حال تغییر است و این موضوع من را می ترساند و من نگرانم عده ای سوار سفینه ای شوند و به کره ای سالم تر بروند و من و خانواده‌ام نتوانیم سوار آن سفینه شویم و در کربن دی‌اکسید و بر اثر افزایش دمای ناشی از آن بمیریم. بله به نظر شما این بحث بسیار دور از ذهن است اما برای من همانقدر نزدیک و متحمل به نظر می رسد که از اسم خودم مطمئن هستم.  این بحث تا اینجا بماند تا  مورد ب را هم بگویم و بعدش بگویم اینها چه ربطی به نتیجه‌ای که میخواهم بگیرم دارد.
ب: علاقه من به قهوه : من قهوه خیلی دوس دارم. قهوه‌خور دائمی هستم. ولی دوز مصرفم بیشتر از یک لاته در روز نیست. تا حد خوبی قهوه را می‌فهمم و دنبال می‌کنم. برایم مهم است طعم خوشی از اسپرسو در آید و کیفیت همان یک لاته ای که در روز میخورم برایم بسیار مهم است. پسیار دیده شده است که در صورت نامناسب بودن کیفیت لاته روزانه ام آماده پنجه کشیدن در صورت باریسا هستم. اما قهوه خور با مصرف بالا به من گفته نمی‌شود. میزان مصرف قهوه در روز در افرادی که مصرف بالا دارند بالای دو شات اسپرسو و بعضا چهار تا پنج شات اسپرسو است.
عادت نامناسب دیگری هم به آن صورت ندارم. سیگار نمی‌کشم. یعنی می‌کشیدم. یک پاکت در شیش ماه در دوران کارشناسی؛ آن وقتهایی که با پیجامه دانشگاه می‌رفتم و از سال اول دکترا دیگر نکشیدم که می‌شود بالای دو سال. مشروبم که اصلا. مشکل خاصی با مشروب ندارم. بلدش نیستم. دورم کسی مشروب‌خور نبود و من بلد نیستم جوری بخورمش که با خوردنش حال بکنم. در نتیجه نمی‌خورم. نمک هم دوس ندارم و نمی‌خورم. رسما دوس ندارم. این وسط یک قهوه است آن هم با این سرانه مصرف که گفتم.
با این وجود بعد از خواندن خبر سرطان‌زایی قهوه نگران شدم و فکر کردم باید سریعا همین میزان قهوه را هم مدیریت کنم. تپش قلب گرفتم و فکر کردم باید مواظب سلامتم باشم. چرا مواظب سلامتم باشم؟ -تا بیشتر عمر کنم و در اثر سکته قلبی مثل پدرم در چهل سالگی نمیرم.

خب این ها موارد الف و ب بودند و حالا میخوام به جمع بندی برسم:
 نمی دانم طی چه پروسه ای ما به این نتیجه رسیدیم که باید هفت و هشت سال زندگی کنیم و هرچیزی کم‌تر از آن را جفای طبیعت می‌بینیم؟
جدی داشتم به این موضوع فکر میکردم. به این اینکه باجی می‌دهیم تا طبیعیت به ما عمر بیشتر و آرامش بیشتر تقدیم کند و اگر نکند، اگر مثلا من ورزش کنم و فردا سرطان پروستات بگیرم هه- شروع به شماتت خودم میکنم که اگر فلان میکردم و بهمدان میشد، من زندگی "طولانی‌تری" داشتم و حق من نبود که زندگی‌ام کوتاه باشم.
حالا میخواهم طولانی تر زندگی کنم که چه بشود؟ دیروز متنی از فرناز سیف خواندم راجع به بحران زنان سالخورده در ژاپن. که سالمندند، توانایی جسمی دارند اما از چرخه اجتماع جامانده‌اند و رها شده‌اند. در نتیجه دزدی می‌کنند تا به زندان بیفتند و آنجا کسی برای حرف زدن داشته باشند.
بیا! عمری ماهی خام و سالم بخور که در هفتاد و دو سالگی تنها و افسرده باشی. ببینید منظورم این نیست که ناسالم زندگی کنیم و در ردلایت گنگ‌بنگ کنیم چون دم را غنیمت است. سوالم این است:" طی چه پروسه ای داشتن آرامش و زندگی طولانی را حق طبیعی خود شمردیم که هر ناملایمتی را جفای روزگار و بی عدالتی شناختیم و طلبکارانه با دادن باج میخواهیم زندگی راحت تری را طلب کنیم؟ کسی به ما قول داده بود قرار است آسایش ابدی داشته باشیم؟ دایناسورها منقرض نشدند؟ دودوها منقرض نشدند؟ تغییر اقلیم اتفاق نیفتاده؟ قبل از این در جوامع کسی نمی مرد؟ به ما قول داده بودند مهاجرت کنید و خوب درس بخوانید و دکترا بگیرید؛ سرطان نمی‌گیرید که انقدر حس جفا شده داریم؟"
دیروز که دوست‌پسرم وقت چکاپ از دکتر قلب داشت، از استرس زبانم وا نمیشد. البته قیمت دلار هم بود. عصر رسما کتک خورده بودم و احساس ماهی که بیرون تنگ افتاده باشد را داشتم. نگران بودم قلب دوست‌پسرم مشکلی داشته باشد. فشار خونش بالا باشد. داشتم فکر میکردم چه چیزهایی نباید بخورد یا نباید بکند یا فلان که "سالم" بماند. داشتم فکر می‌کردم این دلار، این هم قلب دوست پسر من، این هم اپلایم که دانشگاه نامه ادمیشن را هنوز نفرستاده است.
بعد یه آن فکر کردم چه‌ام است؟ چرا باید انقدر نگران باشم؟ چرا انقدر دنبال ساحل آرامشم؟
اصلا خودم را می‌گویم شایدشما طلبکار نیستید، من هستم حقیقتا-  چرا انقدر طلبکارم ؟ چرا فکر میکنم باید راز بقای صد و بیست ساله را کشف کنم ؟ فقط دوست پسر من مهم است و نباید مشکل قلبی داشته باشد؟ چرا باید با دادن گایدلاین های پزشکی زندگی او را سنگ کنم در حالی که آدم سالمی است و ناسالم ترین رفتارش ترکاندن جوش روی گردنش است-؟
راحت‌تر نیست که فکر کنم جزیی از چرخه دنیایی هستم که من، آینده من، آرامش من، شرایط من به تخمش نیست و زندگی من ارث پدرم نیست که از دستگاه افرینش طلبکار باشم که مال من-دقیقا مال من- باید راحت تر از مال بقیه باشد؟
قهوه میخورم، چون دوست دارم. کتاب میخوانم چون دوست دارم. معاشقه می‌کنم چون دوست دارم. ورزش هم میکنم که سروتونین بدنم بالا باشد و خوشحال باشم. باید یادبگیرم باج ندهم که زندگی‌ام "راحت‌تر، امن‌تر و طولانی‌تر" باشد.
اگر از انجام کاری دست می‌کشم باید موتیوشن این باشد که دیگر حال نمی‌دهد یا ارضایم نمی‌کند، نه که سیف نیست و من باید خودم را نجات بدهم. نه که هی نگران باشم و بخواهم از موقعیتی ناخوشایندی که دست من نیست فرار کنم.



Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Friday, April 6, 2018


دوست داشتم روزمره‌نویس خوبی باشم ولی نیستم.  در واقع مسائل روزمره را منبع الهامی برای خطابه‌های قلنبه می‌‌کنم. در هر چیز دنبال کنایه هستم و مسائل روزمره را مصداقی برای مطرح کردن چیزهای گنده‌تر می‌کنم. منظور از "گنده"، ارزشمند تر نیست؛ منظورم دقیقا گنده‌تر است. احتمالا این ویژگی‌ام ناشی از پیشینه ادبی‌ام است. مثلا در کتاب خواندن به میلان کوندرا می‌چسبیدم و مارکز را درک نمی‌کردم. نمیفهمیدم چرا این همه وقت صرف "توصیف می‌کند".
احساس می‌کنم رسما مناسبتی می‌نویسم. بنابراین روزها می‌پَرَد و من از حسم نسبت به روزها نمی‌نویسم. یعنی حسم را می‌‌نویسم ولی توصیف صرف ندارم. تعریف نمی‌کنم که عید شد و رفتیم مشهد و خوش گذشت که یادم بماند. این‌ها را تعریف می‌کنم که نتیجه‌ای بگیرم.
الان در سنی هستم که دوست دارم بتوانم توصیف کنم، بدون اینکه نتیجه‌ای بگیرم. بدون اینکه بخواهم گره‌ای ‌از خودم باز کنم. شایدم بحث سن نیست، بحث "مود" است. چون یادم می‌آید که ده سال پیش از اینکه صرفا "توصیف" کنم گریزان بودم. احساس می‌کردم باید پوسته‌ای را بشکافم و به زیرش برسم.
شاید کلا همینم. شاید ذات تحلیل را دوست دارم. در کار علمی هم همینم. دوست دارم تحلیل کنم. نوشته‌های حامد قدوسی را هم برای همین دوست داشتم. دبیرستانی بودیم و او قاعدتا ده سالی از ما بزرگتر بود. از اقتصاد می‌نوشت و به روز‌مره ارتباطش می‌داد، تحلیلی می‌کرد و من شگفت‌زده می‌شدم که چطور ارتباطی نامرئی بین وقایع پیدا می‌کند. آدمی بود که هویت داشت و علم را قابل درک می‌کرد.
دی ماه بود که قرار بود ببینمش. در دانشگاه علامه ارائه داشت و من در زندگی‌ام از دیدن کسی که علمی باشد انقدر هیجان‌زده نبودم. حتی روز مصاحبه دکترایم هم احساس هیجانی از این جنس نداشتم. این هیجان، فرق می‌کرد. دوست داشتم ببینم شمایل واقعی آدمی که علمیست ولی قاعدتا عنتر نیست، زندگی دارد، زن دارد، خوش‌برخورد است، در فضای مجازی می‌چرخد و قهوه دوست دارد چه شکلیت.
خوب بود. به صورت سه بعدی هم خوب بود. چیزی که می‌گفت را می‌فهمیدم و دغدغه فهمش را داشتم. مساله بی‌ربطی نبود که به تخمم نباشد. می‌توانستم ارتباط بین مسائل را پیدا کنم.
نفس راحتی کشیدم. پس می شد عنتر نبود و علمی بود و خوب ماند و افسرده نشد و به زندگی امیدوار ماند و وا نداد.
با زندگی شخصی‌اش کار ندارم که این موضوع به من نه ربطی دارد و نه می‌خواهم بدانم. من دنبال دیدن آدمی استاندارد و علمی بودم که دیدم و دلم شاد شد.
بعد از ارائه‌اش دو سه جمله با هم حرف زدیم بعدش انقدر خوشحال بودم و همان سه چهار جمله چنان انرژیی ازم گرفته بودکه مستقیم پیچیدم توی هانی  و یک پرس آلبالوپلو و سالاد و مقدار زیادی ژله خوردم.
همه اینها را با لذت فرو دادم. در واقع هانی دستاورد دوست پسرم است. اگر بنا به ناهار خوردن و پول خرج کردن باشد، انتخاب دوستپسرم هانی است و با ته‌بندی در کافه‌ها خودش را گول نمی‌زند. احساس کردم یا بدست آوردن دوست پسر فعلیم و دیدن حامد قدوسی به آنچه که می‌خواستم و شبیه به من است نزدیک‌تر شدم.
حقیقتش بعد از دیدن حامد قدوسی بود که به فکر انصراف از دکترایم افتادم. دیدم من با این دکترا آن آدمی که می‌خواهم نمی‌شوم. سربار، نق‌نقو و حمال. این را نمیخواستم. دوست داشتم جایی کار کنم که سوپروایزم از کار علمی‌اش راضی باشد. در صورت من تف نکند و دائم زیر کش شورتش را نخاراند و به دنیا به دیده تحقیر و منفعل نگاه نکند، چون ظاهرا آدمهای دیگری بودند که با بشاشیت کارشان را انجام میدادند و زندگی‌شان را دوست داشتند.
این نقطه آن  نقطه‌ای بود که من باید جسارت به خرج می‌دادم؛ به نظرم هر آدمی در زندگی چند نقطه حساس دارد که در آن باید متناسب با شرایطش تصمیم بزرگی بگیرد و جسور باشد.
آن نقطه و آن تصمیم در زندگی هر آدمی متفاوت است اما هر آدمی وقتی به آن نقطه می‌رسد، می داند که به آن نقطه حساس از زندگی‌اش رسیده است. برای من تصمیم بین این بود که :
الف: بمانم، دکترایم را بخوانم. استاد حمالم نیاید. من مذلت بکشم. سرکوفت بخورم و تا ابد سر ملت ناله کنم که من چه استعداد فوق‌العاده‌ای بودم و سه سال بعد با منت دکترای متوسطی بگیرم که در اعلامیه ترحیم احتمالی‌ام سر اسمم از کلمه دکتر استفاده شود؛ در عوض حاشیه امنم را نگه دارم.
ب: بروم، جای دیگری دکترای دیگری از نو بخوانم که بیشتر شبیهم باشد، آدمهای جدیدی ببینم. بزرگتر شوم و در عوض حاشیه امنم را رها کنم و سه سال زحمت را از نو بکشم.
من "ب" را انتخاب کردم. در کل آدم جسوری نیستم فقط به غلت زدن در بدبختی علاقه خاصی ندارم و نکته دیگر این بود که احساس کردم به آن نقطه حساس از زندگی ام رسیدم که بهتر است ترس از تغییر وضعیت عامل تصمیمم نباشد چون بغیر از ترس از دست دادن حاشیه امن، مطلقا هیچ دلیل دیگری برای غلت زدن در کثافتی که درش افتاده بودم نداشتم.
این‌ها را گفتم که به این برسم:
چند روز قبل فیلم "پُست" اسپیلبرگ را دیدم. آخرهای فیلم مریل استریپ باید تصمیم بگیرد که خبر را در روزنامه چاپ کند، وظیفه حرفه‌ای‌اش را انجام دهد، در عوض با دولت ریگان درگیر شود و یا سکوت کند، حاشیه امن را نگه دارد و در عوض پشت چیزی که می‌داند نایستد.
این درگیری من را دیوانه کرد. آنجا که مستاصل بین چهار مرد که دوره اش کرده بودند، قبولش نداشتند و در جایگاهی ایستاده بود که خودش هم خودش را قبول نداشت. زنی بود که در چهل و پنج سالگی مجبور شده بود نقش زینتی شوهر مرده‌اش را ایفا کند. جایگاهی که نه می‌خواست و نه آموزش‌های لازم برای قرار گرفتن در آن موقعیت را دیده بود.
این وضعیت شبیه وضعیتی بود که در سریال کراون ملکه الیزابت دچارش شد.  قرار گرفتن در مقامی که آمادگی‌اش را نداری، مترسک شدن و مترسک شمرده شدن و مجبور به مواجه شدن با چیزی بزرگتر از خودت در حالی که اصلا آمادگی اش را نداری.
به هر حال مریل استریپ تصمیم جسورانه ای گرفت. صحنه بعد پس از پیروزی در دادگاه از مریل می‌خواهند که برای مردم صحبت کند. زن عوض نشده، همان آدم است. جمله بندی آماده‌ای ندارد. در سکوت از پله‌ها پایین می‌آید اما از بین زنهای دیگری رد میشود که نگاهش می‌کند. به نظر من چهره‌اشان تحسین ندارد. بهت قرار گرفتن در موقعیت جدید دارد.  در این صحنه این زن تصمیم جسورانه‌ای گرفت که ناخداگاه باعث شد زنهای دیگری هم فکر کنند می‌تواند بیشتر باشند.
این‌ها را گفتم که بگویم نمی‌توانم از روزمره بنویسم. اما این ارتباط‌ها و فلش‌بک‌های اجتماعی و ارتباطشان با چیزهایی که بلدم همیشه هیجان زده‌ام میکند. مدیون همه آنهایی هستم که با بودنشان و نوع زندگیشان بهمان نشان می‌دهند می‌شود جورهای دیگری هم بود که شبیه‌تر به خود آدم باشد. آنهایی که سربزنگاه‌ تصمیم‌گیری‌های بزرگ، راه های جسورانه‌تر را انتخاب می‌کنند و هرچند سخت و هر چند با تزلزل، حاشیه امن را رها می‌کنند.



Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Thursday, April 5, 2018

رفتم لباس‌خواب راه‌راه‌مو پوشیدم. لباسه یه پیرهن آستین‌رکابی کوتاهه، تو مایه‌های سفید و خاکستری، که تو لباس‌خوابا پیژامه‌م محسوب می‌شه. فنسی و شیک و اروتیک نیست، عوضش اما کیوت و خودمونی و یوزرفرندلی‌ه. مارکش «اویشو»ه، برند مورد علاقه‌م تو پیژامه‌ها. نرم و یواش و ژاپنی‌طور. رفتم لباس‌خواب راه‌راهه‌مو پوشیدم. قبلش دوش گرفته بودم و کرم‌هامو زده بودم و بدنم رو مفصل لوسیون مالیده بودم. لباس‌خوابه واسه‌م یعنی خونه. مث اون وقتی که اون موکت طوسی پرز-بلنده رو خریدم. همه گفتن حیفِ این کف نیست؟ واسه من اما موکت پرز-بلند و فرش و پابرهنه رو زمین یعنی خونه. رفتم لباس‌خواب راه‌راهه رو پوشیدم و قرمه‌سبزی گذاشتم تو ماکروویو گرم شه و تا گرم شه دو تا تابلوی عکس زدم به دیوار. از وقتی اومده‌م این‌جا، هنوز وقت نکرده‌م آرت‌وورک بزنم به دیوار. دیوارا لخت و خالی‌ان. امشب اما تا غذا گرم شه، دو تا تابلوی عکس از انبار آوردم زدم به دیوار. نمی‌تونستم بی‌تابلو تحمل کنم دیگه. جایی که بشه عکس برهنه زد رو دیوار برام یعنی خونه. دو تا عکس نود زدم رو دیوار هال. هال یه‌خرده جون گرفت. خوشگل شد. گوشتای خورش رو ریش‌ریش کرده بودم و خورش و آبش رو مفصل ریخته بودم رو پلو. خورش رفته بود به خورد برنج و اصن یه وضعی. بشقاب پلوخورشِ قاطی و یه کاسه سالاد و یه لیوان آب رو گذاشتم تو سینی، پابرهنه از روی موکت پرز-بلنده رد شدم اومدم تو تخت. لباس‌خواب راه‌راهه و سینی غذا و لپ‌تاپ تو تخت واسه من یعنی خونه. شب غذای سنگین نمی‌خورم، امروز اما بعد از یه املت اسفناج دیرهنگام تو کافه کارفه، دیگه هیچی نخورده بودم تا الان. هم گشنه‌م بود و هم دلم به شدت قرمه‌سبزی می‌خواست. پولانسکی هم مهمونی بود، لذا می‌تونستم بی‌ عذاب وجدانِ بوی شنبلیله، با غذا و لپ‌تاپ بیام تو تخت. دارم حین وبلاگ نوشتن یه ذره یه ذره غذا می‌خورم. خوشم میاد از این‌جور غذا خوردن. وقتایی که خیلی گشنه‌مه برا این‌که یه هو سنگین نکنم معده‌مو، حین غذا یه نوشته‌ای چیزی تایپ می‌کنم. این‌جوری ذره ذره غذا می‌خورم و یحتمل حتا تا ته هم نمی‌خورمش. خیلی خوابم میاد، ولی پولانسکی گفته آخر شب بعد از مهمونی میاد پیش من. الان دارم فکر می‌کنم چرا کلید ندادم بهش، که با خیال راحت بخوابم. بعد فکر کردم اصولا بد نیست یه کلید بدم بهش. بعد فکر کردم کلید دادن یه خرده اکوارد نیست؟ بعد یاد پریشبا افتادم که گفت بیا با هم خونه بگیریم. اول فک کردم که خب الان تو فضای عرفانیِ بعد از سکسه و حالا یه چیزی گفته، بعد اما پی‌ش رو که گرفت احساس کردم جدی داره می‌گه. بدمم نمیادا، اما اکوارده تهش. الانشم البته انگار هم‌خونه‌ایم. تقریبا از وقتی با هم آشنا شدیم، هر شب، هرشب به جز چند شب انگشت‌شمار با هم بودیم. ولی خب روالش اینه که اون خونه‌ی خودشو داره، من خونه‌ی خودمو، و بسته به حالمون شبا خونه‌ی یکی‌مونیم. خونه گرفتن اما یه ماجرای دیگه‌ست. اصولا که یه رابطه رو این‌جوری شروع کردن و واردش شدن و ادامه دادن، برای من خیلی جدیده. رفتن تو یه رابطه‌ی متعهد، اونم برای منی که یه عمر داعیه‌ی جنبش عدم تعهد رو داشته‌م، یه استپ بزرگه. تو یه دوره‌ی کوتاهی، دو سه ماه گمونم، مونوگام شده بودم. اما نپاییده بود. این بار اما برای اولین بار، همه‌چی یه جور معقولی اتفاق افتاد. معقول، با چشمان تمام-باز. و این‌قدر خود رابطه‌هه طبیعی ادامه پیدا کرد و طبیعی تبدیل شد به رابطه و طبیعی کامیتد شد، که اصن انگار بدیهی‌ترین اتفاق روی زمینه. و خب حالا، این ماجرای خونه گرفتن با هم، بازم می‌تونه ادامه‌ی معقول و منطقی باشه، اما مغزم می‌خاره دیگه. از آخرین زندگی مشترک واقعی‌م بیش از دوازده ساله که می‌گذره و باقی روابطم همه‌ش در وضعیت‌های عجیب غریب و آن-استیبل بوده، لذا هم‌خونگی  توش معنای مهمی نداشته. این یکی اما به همون نسبت که معقوله، متشخص هم هست. رابطه رو می‌گم. پولانسکی هم متشخصه‌ها، اصن از مهم‌ترین ویژگی‌هاش متشخص بودنشه. اما الان دارم از رابطه حرف می‌زنم. انی‌ وی، اون اولی که حرف خونه گرفتن شد، بنا به عادتم استقبال کردم و تصورش کردم و گفتم به‌به، فلان جا خونه می‌گیریم و یخچال قرمز می‌خریم و اینا، و خوش می‌گذشت با تصورش. تا این‌که اما پولانسکی پرسید چندخوابه می‌خوایم، و پرسیدتر، گربه چی و جوجه‌ها چی. تا چندخوابه می‌خوایم‌ش هم بیگ دیل نبود. گفتم اتاق‌خواب و کتاب‌خونه و اتاق مهمان که می‌شه سه‌خوابه. بحث گربه و بحث جوجه‌ها که مطرح شد اما -منظورش از گربه لیترالی گربه‌ش بود و منظورش از جوجه‌ها، زرافه و دخترک- مغزم شروع کرد به خاریدن. یه پنیک لایتی هم کردم حتا، در خلوت خودم. نمی‌دونم چراها. چون پولانسکی یکی از معقول‌ترین، اکچولی معقول‌ترین پارتنریه که تا کنون داشته‌م و رابطه‌مون معقولش می‌شه این‌که با هم بریم تو یه خونه. اما به همون نسبت تا حالا در معرض این همه جدیت نبوده‌م. واسه همین فکر کردم احتیاج دارم به لحاظ روانی بلافاصله یه موکت پرز-بلند بخرم، و بعد از یه قرن بالاخره واسه توالتا آینه بخرم، و بالاخره دو تا تابلو بزنم رو دیوار، و با لباس‌خواب راه‌راهه و سینی قرمه‌سبزی و لپ‌تاپ بیام تو تخت. انگار احتیاج داشتم به خودم ثابت کنم که ایناهاش، این خونه. حالا اگه می‌خوای با پولانسکی بری تو یه خونه‌ی دیگه، خب اون یه حرف دیگه‌ست، خونه اما ایناهاش. قرمه‌سبزی رو تا ته خوردم. فکر کردم کاش کلید داده بودم بهش. فکر کردم بگم امشب نیاد. بعد اما دیدم نمی‌خوام. دیدم دلم می‌خواد بیاد. لذا می‌رم پنجره رو باز می‌کنم بوی قرمه‌سبزی بره و تا مرد مهمونی‌ش تموم شه و بیاد، ادامه‌ی رمان‌مو می‌خونم. «تام‌کت در هزارتوی عشق». نمی‌دونم خونه می‌گیریم یا نه، اما حالم باهاش اینه که هی فیلز لایک هوم.
..
  



Tuesday, April 3, 2018

Neverness  ​

But [Wilkins] also invented a wonderful word that strangely enough has never been used by English poets--an awful word, really, a terrible word. Everness, of course, is better than eternity because eternity is rather worn now. Ever-r-ness is far better than the German Ewigkeit, the same word. But he also created a beautiful word, a word that's a poem in itself, full of hopelessness, sadness, and despair: the word neverness. A beautiful word, no?a

The Art of Fiction No. 39, Jorge Luis Borges, interview by Ronald Christ, The Paris Review [+]a

Labels:

..
  



Saturday, March 31, 2018

اومدم از وقایع دو روز گذشته بنویسم، دیدم نمی‌تونم. هنوز از دست خودم شگفت‌زده‌م. وبلاگ‌مخفی‌لازم‌ام.
..
  



Monday, March 26, 2018

HITO your CAREER

اگر مایلید به خانواده‌ی «هیتو» ملحق شوید با ما تماس بگیرید: info@hitostyle.com

مهارت‌های لازم:
توانایی پرزنتیشن و فروش
تسلط به فوتوشاپ
تسلط به نگارش فارسی و انگلیسی

ساعات کار: دوشنبه تا جمعه، از ساعت ۱۶ تا ۲۱

 پ.ن. اگر توانایی یا سابقه‌‌ی مدیریتی دارید، حتماً در رزومه ذکر کنید.
..
  



Sunday, March 25, 2018

بلی، رسم زندگی چنین است

پارتنرم عکاس است. بنابراین عاشق عکس گرفتن است. و بنابراین‌تر عاشق از من عکس گرفتن است. من یک زن معمولی‌ام. گالریست‌ام. کمی از هنر و کمی از ادبیات و کمی از سینما و کمی از هر چیزی سرم می‌شود. به واسطه‌ی شغلم با عکس و عکاسی و عکاس‌ها در ارتباطم. از عکس دیدن به غایت لذت می‌برم و به همان اندازه از عکسِ خودم را دیدنْ متنفرم. من یک زن معمولی‌ام. با قیافه‌‌ای معمولی. و از ثبت شدن در ویزور دوربین بیزارم. از دیده شدن از پشت ویزور دوربین هم. پارتنرم عکاس است. همه جای خانه‌اش پر از دوربین و وسایل عکاسی‌ست. توی ماشین همیشه یکی دو تا دوربین دارد. توی جیب کتش هم همین‌طور. حتا محض احتیاط سه تا دوربین هم گذاشته توی خانه‌ی من. دوربین‌ها را گذاشته‌ام روی میزِ بار، کنار بطری‌های مشروب، کنار عینک مطالعه‌اش و کنار زنگوله‌ی قدیمیِ گاو. از دوربین خوشم می‌آید. اما هیچ‌وقت با دوربین کار نکرده‌ام. هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت هم نه. بچه که بودم، پدرم یک زنیت قدیمی داشت که با آن عکس می‌گرفتم. جوانی‌ام را رفتم ژاپن و با انواع دوربین‌های دیجیتال کوچک و بزرگ عکس گرفتم. از کنون و فوجی‌فیلم گرفته تا دو سه تا مارک ژاپنی که الان اسم‌شان یادم نیست، اما می‌دانم برندهای مهمی بودند. آخرین باری که دوربین داشتم کنون جی تن بود. از بهترین‌های نسل خودش. بعد که خانه را ریختم دور، آن دوربین را هم دادم به کارگرم، ببرد برای دخترش. دیگر دوربین نداشته‌ام از آن موقع. با همین آیفون کهنه‌ام عکس می‌گیرم. برای دل خودم. عکس‌ها را هم به مثابه نوشته‌های وبلاگم می‌دانم. صرفاً ثبت لحظه. ثبت حالی که دارم. پارتنرم اما عکاس است. عکس را جدی می‌گیرد. مرا از عکس هم جدی‌تر می‌گیرد گاهی. من دوست دارم چیزها را تماشا کنم. دوست دارم از چیزها همان‌جور که دور و برم چیده شده‌اند عکس بگیرم. پارتنرم دوست دارد مرا تماشا کند. دوست دارد از من همان‌جور که دور و برش، دور و بر خانه می‌پلکم عکس بگیرد. من یک زن معمولی‌ام. با قیافه‌ای معمولی. و از عکس‌های خودم متنفرم. در جوانی به خوش‌عکس بودن، به فوتوژنیک بودن معروف بودم در خانواده. اما از یک جایی به بعد، نمی‌دانم چی شد که این‌همه از عکس‌هایم بیزار شدم. نمی‌دانم چی شد که بدعکس شدم. تنها عکس‌هایی که دوست‌شان دارم، دو سه تا عکسی‌ست که دوستانم بی‌هوا از من گرفته‌اند. چند سال پیش. نوروزی و رضا. بعد دیگر همیشه از عکس‌هایم متنفر بوده‌ام تا حالا. تا روزی که پارتنرم، که آن وقت‌ها هنوز پارتنرم نبود، دو سه تا عکس از من برایم فرستاد. با دماغی پیچ‌داده و با اکراه عکس‌ها را نگاه کردم. خب. واقعیت این بود که نمی‌توانستم بگویم ازشان متنفر بودم. نه. نبودم عکس‌های خوبی بودند. قشنگ بودند حتا. قشنگ بودم توی عکس‌ها. به مرد عکاس گفتم روتوش قشنگی کرده‌ای. گفت روتوش نمی‌کنم هیچ‌وقت. طبعاً حرفش را باور نکردم و صرفاً گفتم به‌به، چه عکس‌های خوبی. بعداًها که دوست شدیم با هم، رابطه و ازین‌جور حرف‌ها، دیدم راست می‌گوید انگار. روتوش نمی‌کند. صرفاً بلد است توی حال خوبی آدم را ثبت کند. مثل آن عکسی که نوروزی گرفته، توی رشت، که دارم دود قلیان را از دماغم می‌دهم بیرون. یا آنی که رضا گرفته، خانه‌ی فروغ، که برای اولین بار دارم با پدرام حرف می‌زنم وسط مهمانی. پارتنرم مرا زیاد تماشا می‌کند. از تماشا شدن متنفرم. این را هزار بار بهش گفته‌ام اما باز هم مرا تماشا می‌کند. با دوربین و بی دوربین. نمی‌فهمم چیِ من را تماشا می‌کند این‌همه. من یک زن معمولی‌ام. با قیافه‌ای معمولی. و از تماشا شدن و از تماشای عکس‌هام متنفرم. تا سال‌ها فکر می‌کردم برای آن غمِ توی چشم‌هام است که حاضر نیستم خودِ ثبت‌شده‌ام را ببینم. در هیچ عکسی چشم‌هایم نمی‌خندید. فکر می‌کردم از انعکاس غم عمیقی که توی چشم‌هایم می‌بینم، توی عکس‌ها، از دیدن خودِ واقعیِ غمگینم فراری‌ام. فکر می‌کردم عادت دارم از خودم تصویری شاد ثبت کنم، در حالی که دوربینِ «دیگری»، بی‌دخالت من، چشم‌های غمگین مرا رو می‌کند و غم یواشکی و عمیق مرا از خلوتم می‌دزدد و در معرض نمایش همگان می‌گذارد. فکر می‌کردم لابد ازین حجم غمی که توی چشم‌هایم هست، خجالت می‌کشم. بعدها، سال‌ها بعد اما، که دیگر زندانیِ زندگی‌ام نبودم و خبری از ناتوانی دست‌های سیمانی نبود و همه‌چیز را ترکانده بودم و خانه را ریخته بودم دور و دوربین جی تن‌ام را داده بودم به کارگرم که ببرد برای دخترش، بعدها که نفسی راحت کشیده بودم و دیگر لازم نبود نگاهم را از کسی بدزدم زندگی‌ام را یواشکی زندگی کنم هم اما، باز از عکس‌هایم متنفر بودم. باز چشم‌هایم بلد نبودند بخندند. با خودم فکر کردم لابد مال حجم خستگی‌ست که تمام این سال‌ها با خودم حمل کرده‌ام. لابد کمی که بگذرد، چشم‌هایم خواهند خندید. باز هم اما، چند سال دیگر هم هنوز، از عکس‌هایم متنفر بودم. توی آینه آدم زیباتری بودم تا توی عکس‌ها. آدم بهتری بودم حتا. فکر کردم شاید لازم باشد این ماجرا را برای تراپیستم تعریف کنم. ببینم چرا از مواجه‌شدن با خودم توی عکس‌هایم این‌همه گریزانم. این موضوع، داشت تبدیل می‌شد به یک گرهِ کور. به یک دغدغه. به  آبسشن. مدام بهش فکر می‌کردم. مدام کتاب و مقاله و متن می‌خواندم راجع به سلف و سلف پرتره و ایگو و تصویر من و تصویر دیگری و امر حقیقی و امر واقعی و آینه و گریز از خود و الخ. تا؟ تا یک روز تصادفی، توی بیمارستان که بودم، بیکار و منتظر که بودم، یکی از دوستان قدیمی پدرم را دیدم، که دکتر پوست بود. دعوتم کرد توی اتاقش. نشستیم به چای و حرف و این‌ها. پوستم را بهش نشان دادم و گفتم چه کار کنم پوستم این شکلی نباشد و آن شکلی باشد. انتظار داشتم یک نسخه‌ی عریض و طویل با کلی آبرسان و کرم‌های خارجی گران‌قیمت بدهد دستم. به سادگی اما، در دو جمله‌ی ساده گفت انتظار زیادی داری از خودت. چهل سال داری و پوستت هم چهل سال دارد. داری عوارض گذر زمان را توی آینه می‌بینی. این‌ها با کرم و دارو تغییر نمی‌کند. روال طبیعی همین است. آن بقیه را که  می‌بینی، گریم می‌کنند. گفتم یعنی هیچی نزنم به صورتم؟ گفت یعنی هیچی. یعنی همین. شاید بی‌ربط به نظر برسد، اما آن‌جا، آن روز، اولین مواجهه‌ام با مقوله‌ی پا به سن گذاشتگی و پیری بود. تا قبل از آن، همیشه توی مغزم ۲۷ساله بودم و ۳۳ساله. باقی وقت‌ها هم گریزان‌بودن از عکس‌هایم را ربط می‌دادم به هزار و یک مقوله‌ی فلسفی و پیچیده و الخ. آقای دکتر اما، به سادگی، آینه‌ای در برابر آینه‌ام گذاشت و گفت داری پیر می‌شوی هانی‌جان. تازه برای سنی که داری زیادی هم جوان به نظر می‌رسی. یک‌هو تمام غرها و تفکرات فلسفی زندگی‌ام فرو ریخت. رفتم سراغ موبایلم و عکس‌هایم را، عکس‌هایی که ازشان بدم می‌آمد را دوباره نگاه کردم. حق با دکتر بود. پای امر واقعی و امر حقیقی و من و دیگری در میان نبود. به سادگی، از پوستم خوشم نمی‌آمد و از تیزی دماغم و از زاویه‌ی چانه‌ام. هیچ فکت فرهنگی دیگری در بین نبود. آن زاویه‌ها را توی آینه نمی‌یدم چون ناخودآگاه یاد گرفته بودم از کدام زاویه خودم را نگاه کنم که تیز به نظر نرسم. ادیت آن زاویه اما، وقتی کسی مرا نگاه می‌کند یا از من عکس می‌گیرد دیگر دست من نیست. دیگر کنترلی روی نتیجه‌ی ثبت‌شده ندارم و لابد همین مرا ناامن می‌کند. همین که کسی بی‌اجازه‌ی من، مرا از زاویه‌ی تیزم تماشا کند. زاویه‌ی تیزم را ثبت کند. و پوستی را زوم کن رویش که دیگر جوان نیست و شاداب نیست و همین است که هست و دارد پیر می‌شود. دارم پیر می‌شوم. به همین سادگی. سپس؟ سپس یاد گرفتم چگونه دست از نگرانی بردارم و مقابل ویزور دوربین بنشینم و بپذیرم همین است که هست. نتیجه؟ عکس‌هایم که بد هم نشدند راستش. قشنگ هم هستند گاهی. حالا کردیتش مال عکاس است یا روتوش یا هر چی، همین است که هست. سلام آقای وونه‌گات.
..
  




می‌دونی، من می‌تونم قلبمو خاموش کنم.

کیک عروسی و داستان‌های دیگر --- انتخاب و ترجمه‌ی مژده دقیقی

Labels:

..
  




از کنار بیلبوردی می‌گذریم که رویَش نوشته: مسیح مراقب است.
آیک می‌گوید: این مسیح رو اعصابمه. آخه مگه جاسوسه؟

کیک عروسی و داستان‌های دیگر --- انتخاب و ترجمه‌ی مژده دقیقی

Labels:

..
  




از کنار زوجی در یک ماشینِ سواری می‌گذریم. زن دارد گریه می‌کند و آفتابگیرش را می‌کشد پایین. سخت است تنهایی سرپرست خانواده باشی، ولی از همسرِ بیچاره بودن آسان‌تر است.

کیک عروسی و داستان‌های دیگر --- انتخاب و ترجمه‌ی مژده دقیقی

Labels:

..
  




آیک می‌پرسد: پتروداکتیل هر دفعه می‌تونست چند بار تخم بذاره؟
می‌گویم: احتمالاً فقط یکی. یه پتروداکتیل برای هر مادری کافیه.

کیک عروسی و داستان‌های دیگر --- انتخاب و ترجمه‌ی مژده دقیقی

Labels:

..
  





نمیدونستم یه روزی یه قابلمه سبب بشه اینجا چیزی بنویسم. حالا اینجا یا هر جای دیگه‌ای. صبح امروز تنها فعالیتم شستن چند  قابلمه با درهاشون بود. اولین قابلمه‌ای که شستم یه قابلمه استیه. قابلمه رو کسی به من داد. وقتی تازه پاریس آمده بودم. قابلمه نداشتم و این قابلمه از جایی رسید. همراه این قابلمه یه ظرف در دار هم بود که اون ظرف رو انداختم توی سطل زباله. دلم می‌خواد این قابلمه رو هم بندازم بره. متاسفانه قابلمه‌ایه که همیشه دیده میشه. خوبیش اینه که سیب‌زمینی رو زود آب‌پز می‌کنه. برای پختن ماکارانی هم خوبه. دیدن هرباره این قابلمه برام آزار دهنده‌س. از طرفی به این فکر می‌کنم چه قابلمه‌ای بهتر از این می‌تونه سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه. ولی فکر می‌کنم در روزهای آینده این قابلمه رو هم مثل اون ظرف در دار دور می‌انذازم. موضوع این قابلمه منو یاد فیلم فروشنده فرهادی می‌ندازه. رفته بودیم سینما با خپل. صحنه‌ای که شهاب حسینی فهمید ماکارانی با چه پولی درست شده و بعد ماکارانی رو ریخت داخل سطل زباله برای خپل جای سوال داشت. بعد از فیلم گفت اون پول کثیف بوده، ولی ماکارانی که کثیف نبوده و نمیفهمه چرا باید ماکارانی رو دور ریخت. می‌گفت این مدل رفتار رو در من هم می‌بینه. می‌گفت تو عادت داری وقتی کاری که مقدمه‌ش بد بوده، با وجود نتیجه خوب، کلا اون کار و محصول نهایی رو قبول نمی‌کنی. گفت شاید این خاص مردم اونجا یعنی ایران باشه که اینطورین. الانم قابلمه در این ماجرا هیچ نقشی نداره. از قابلمه هیچ گونه عمل بدی سر نزده. فقط این قابلمه نشانی از این چیز دیگه س که هر بار یادآوریش می‌کنه. هر بار این قابلمه رو می‌شورم به داستان اولیه‌ش فکر می‌کنم. وقت شستنش انگار بیشتر بهش فکر می‌کنم. هر چقدر هم خوب سیب‌زمینی رو آب‌پز کنه، چیزی از گناه قابلمه کم نمی‌کنه. اصلا حتی میشه سیب‌زمینی رو هم به خاطر ارتباطش با این قابلمه، کلا از سبد غذایی حذف کرد.
..
  



Saturday, March 24, 2018


Fighter or fool
آدم نمیتونه همه چیزای دور و برشو درست کنه تا بعدا بتونه خوشحال زندگی کنه. چون هر آجری که رو آجر می‌ذاری یکی دیگه از یه طرف دیگه فرو می‌ریزه، هر رشته ای که می‌بافی رشته‌ای از یه طرف دیگه گسسته میشه، هر نقشی که می‌زنی نقش دیگه‌ای پشت سرت پاک میشه. باید می‌دونستم که زندگی کنار همه این کج‌ها و فرو ریختنی‌ها و سست‌ها و گسسته‌ها و فانی‌ها، خوشحال بودنه. اما هنوز آجر رو آجر می‌ذارم…
Sent from my iPhone

Labels:

..
  



Friday, March 23, 2018

این‌همه جاهای مختلف رفته‌م دیسکو، هیچ‌ کدوم اما به پای تجربه‌ی عجیب و منحصر به فرد دیشب نمی‌رسه. یکی از جذاب‌ترین تجربه‌های زندگی‌م بود. تجربه‌ی شعف و سرخوشیِ دسته‌جمعی، خالص، صادقانه، رها و فارغ از همه‌چی، از ده شب تا هشت صبح.

هنوز تو سرم داره حباب پخش می‌شه.
..
  




«کشتن گوزن مقدس» ازون فیلم‌هاست که دلم می‌خواد چندبار ببینمش. و از قضا تصمیم درستی هم بود، چون امروز که برای بار دوم نشستیم به تماشای فیلم، دیدم نه تنها باز از اول تا آخر چشم برنمی‌دارم ازش، که دریافتم به سینماهای خارج هم نمی‌شه اعتماد کرد. چگونه؟ زیرا بار اول فیلم رو تو دوبی تو سینما دیدم و به نظرم گیج‌کننده اومد کمی، بعد رفتم خوندم راجع بهش و با خودم فکر کردم لابد بعضی دیالوگ‌ها رو درست متوجه نشدم. امروز دریافتم که سینمای دوبی خیلی شیک تمام سکانس‌های سکس و هندجاب رو سانسور کرده و اطلاعی هم به مخاطب نداده که دارین فیلم رو کات‌شده می‌بینین.
..
  



Thursday, March 22, 2018

شبیه‌ترین سال‌تحویل را داشتم امسال، شبیه‌ترین به خودم. بی‌سفر و بی‌هواپیما و بی‌چمدان و بی‌تکیلا و بی‌حادثه و بی‌جاهای عجیب‌ و بی‌رفتارهای غریب‌تر. آرام و خلوت و بی‌برنامه‌ی قبلی. معمولی، توی غار خودم.

روزهای پر از کار آخر سال داشتند تمام نمی‌شدند. سفر نرفتم و ماندم تهران. با مرد قرار گذاشتیم سال تحویل را دوتایی سر کنیم، لابد با علف و بوس و بغل. روز آخر اما برنامه عوض شد. دخترکم رفت سفر و زرافه ماند تهران. مرد گفت اگر سال تحویل را با پسرکت نگذرانی، کل تعطیلات را به «من بدترین مادر دنیام» سپری خواهی کرد. رفتیم وسایل هفت‌سین خریدیم و رفتیم گل و گلدان خریدیم و ناهار را کباب بره خوردیم و سبزی‌پلو ماهی‌سفید که از ارکان جدایی‌ناپذیر زندگی من است، برای پسرک هم سبزی‌پلوماهی خریدیم و آمدیم خانه. گلدان‌ها را چیدیم توی حیاط و چای خوردیم و مرد گفت من بروم. فکر می‌کردم می‌ماند، اما گفت که می‌رود. تصور سه‌تایی‌مان حین سال تحویل، به قدر کافی اکوارد بود. از پیشنهادش مغزم نفس راحت کشید. از این‌که بی‌حرف و گفتگویی، بی‌که موقعیت را پیچیده کند خیلی سهل و ممتنع گفت که می‌رود تا من و پسرک اوقات مادرفرزندی‌مان را داشته باشیم نفس کشید مغزم. مرد، بالغ است و آرام است و دنیادیده است و همه‌چیز را آسان می‌گیرد و همه‌چیز را جوری می‌چیند که وسواس ذهنی‌ام بیش از اینی که هست، که زیاد هم هست، نشود. مرد که رفت، هفت‌سین را چیدم و بساط آجیل و میوه را آماده کردم تا پسرکم برسد. خانه برق می‌زد و چشم‌هایم برق می‌زد و نفس‌کشیدنم آسوده و بی‌دغدغه بود. داشتم فکر می‌کردم حالا با زرافه چه کنم. سر او را چه‌جوری گرم کنم. داشتم فکر می‌کردم زندگی کردن در غار تنهایی، از من یک هیولای کم‌آزار ساخته که یک جفت جوراب پشمی رنگی از گوش‌هایش آویزان است و غرغرکنان راه می‌رود و در خلوت خودش یک ساقه کرفس می‌جود و پشت روب‌دوشامبر کهنه‌اش می‌کشد روی زمین. و؟ و حوصله‌ی آدمیزاد ندارد. اگر بچه نداشتم، به راحتی می‌توانستم بروم اعتکاف یا تبعید یا زندان یا توی صومعه.

تا پسرک برسد، چای ریختم برای خودم، با کیت‌کت، به عنوان قرص آرام‌بخش، و نشستم پای کامپیوتر به کار. پسرک آمد، گرسنه و سرحال. غذا را و میز را چیدم برایش و دلستر و زیرسیگاری و سالاد هم گذاشتم روی میز و عیشش تکمیل شد. نشست به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن و با هم، با من همان‌جوری پای کامپیوتر قعر جداول اکسل معاشرت کردیم تا حوالی هفت. بعد با تلوبیون که اولین بار بود تایپ‌اش می‌کردم، کانال سه را گذاشتیم پخش شدن تا سال تحویل. پسرک پای موبایل با دوست‌دخترش اسکایپ می‌کرد تا دو دقیقه مانده به سال تحویل که من آخرین دیتا را توی جدول وارد کردم و جدول تمام شد و همه‌چیز مرتب شد و فایل را تمیز و مرتب، بستم سیو کردم روی دسک‌تاپ. پسرک یک صندلی آورد کنار من، سال تحویل شد، همدیگر را بوسیدیم، پاکت عیدی‌اش را دادم بهش، و گفت این آی‌مک هم خوب بزرگه‌ها، ایول. بعد دوباره رفت سر وقت گوشی. مرد را توی تلگرام بوسیدم و پرسیدم دارد چه کار می‌کند. بابت عوض شدن برنامه‌مان عذاب وجدان داشتم. جواب داد دارد فیلم می‌بیند. پرسیدم چی؟ گفت بوئینگ‌بوئینگ. نوشتم سیریسلی؟؟ گفت انتظار نداشتی بشینم زویاگینتسف ببینم که. گفتم منطقی. هر کی به نوعی. گفتم آی لاو یو. گفت لاو یو مور. سال، ۹۷ شد.
..
  



Tuesday, March 20, 2018




THE SINNER

بی‌لیاقت. خودخواه و بی‌لیاقت اولین صفاتی‌ان که به ذهنم می‌رسن الان که دارم اینا رو تایپ می‌کنم. الان؟ یک/سوم بطری ویسکی خورده‌م با اسپاگتی و سالاد و لیمو. معمولا لب به ویسکی نمی‌زنم من. مشروب مورد علاقه‌م نیست. الان اما یک‌سوم بطری رو خورده‌م تا حالا. خودِ خودْسرزنشْگرم باز داره قدرت‌نمایی می‌کنه. یعنی اصن از صبح حالم همین‌جوری بوده، خودخواه و بی‌لیاقت. از صبح زود، حوالی هفت، که از تخت اومدم بیرون. دست و صورتم رو نشستم حتا. اومدم تو لیوینگ‌روم، اسنپ گرفتم و اکسپت که کرد، رو لباس‌خوابم پیرهن گشاد و بلندمو تنم کردم کیف‌مو برداشتم زدم بیرون. مرد رو نبوسیدم حتا. خوابش سنگین بود و دلم نیومد بیدارش کنم. رفتم بالا سرش چند ثانیه‌ای ایستادم و نفس‌هاش رو زیر نظر گرفتم که چه سنگین و منظمن و مطمئن شدم خوابه، لذا بی‌که ببوسمش زدم بیرون. رفتم سر کار. هفت صبح برای کار کردن خیلی زوده. هیچ مخاطبی هنوز بیدار نیست که تلفنش رو جواب بده، بنابراین رفتم تو جدول‌های اکسل. رفتم ته جدول‌های اکسل. ته جدولای اکسل امنه. دو دو تا چارتاست و با کسی شوخی نداره. صفر و یکه. هیچ حسی قاطی‌ش نیست. همینه که هست. لخت و برهنه و بی‌بزک. نامجو داره می‌خونه «ماییم و آب دیده». اون‌جاش که مهربون می‌شه. مست‌م. با ویسکی هیچ‌وقت مست نمی‌شم اما الان مستم. مستم چون حالم بد بود از صب و همه‌ش گریه کرده بودم از صب و خودمو متصف کرده بودم به «خودخواه بی‌لیاقت» و به نظرم بهم میومد هم. از دو شب قبل حالم بد بود که دخترک یه بسته برام پیک کرده بود، یه سری وسایلی که خواسته بودم، و در کنارشون یه جعبه‌ی ۳۶تایی (۲۴تایی؟) رنگارنگ هم فرستاده بود. رنگارنگ همون کارملّای زمان ماست. مال کارخانه‌ی مینو. هنوز همون‌قدر سفت و کش‌دار و شیرینه. برای من که اما فشارم اعشاریه، به مثابه قرص زیرزبونی عمل می‌کنی. همیشه جعبه‌ای می‌خرم و چندتاش همرامه، واسه وقتایی که عصبی می‌شم و فشارم میفته و سرم گیج می‌ره و نزدیک می‌شه حالم به ضعف کردن. دیدم دخترک کنار وسایلی که خواسته بودم، یه جعبه‌ «رنگارنگ» هم فرستاده و روش یه نوت گذاشته که «آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. لاو یو:* سِوِن پِرپِل هارتس. یور سان، کیمی.»

دلم مچاله شد و پشت کتفم تیر کشید و آی برست این‌تو تیرز. روز قبلش وسط شلوغیای کاری یه عالمه بهم پیغام داده بود و میس‌کال داشتم ازش، اما شلوغ بودم و مدام جلسه داشتم و مدام مهمون داشتم و وقت نداشتم چت کنم باهاش. داره می‌ره سفر و چندتا از لباسای منو می‌خواست. قدیما که با هم زندگی می‌کردیم، مدام تو کمد لباسای من بود. خیلی وقتا صب که میومدم برم سر کار، آژانس دم در، لباس پوشیده بودم و کفش و همه‌چی، میومدم کیفی که با اون ست می‌خواستم رو بردارم، می‌دیدم کیفه نیست. یا کفشه نیست، یا خلاصه همممیشه‌ی خدا یه تیکه از لباسام نبود. اتاق من به مثابه واکینگ کلوزت بود براش. وسایل‌مو بی‌اجازه و بی‌خبر برمی‌داشت و نمیاورد بذاره سر جاش. بارها و بارها مجبور می‌‌شدم آخرین لحظه کل لباسامو عوض کنم چون یه تیکه از اون ست رو برداشته بود و کلی وقت و انرژی ازم می‌گرفت و کلافه می‌شدم هی. اولا که خونه‌هامونو جدا کردیم از هم، مهم‌ترین مشکلش لباسای من بود. این‌که چیا رو با خودم ببرم چیا رو نبرم. من؟ من اما به شوخی می‌گفتم آخیششش، دیگه از دستت راحت شدم. نمی‌تونی وسایل‌مو برداری دیگه. هنوزم که به این حرفم فکر می‌کنم اشکام میان پایین. ساده‌ترین بخش ماجرا همین بود. جدایی‌مون از هم، جدایی من و بچه‌ها از هم اون‌قدر سهمگین بود که هنوز که هنوزه عادی نشده برام. هنوز با کوچک‌ترین تلنگری خودم رو خودخواه و بی‌لیاقت می‌دونم و قادرم عین آدمای منفعل روزها بی‌وقفه اشک بریزم بی‌که قدمی بردارم برای عوض کردن این سیستم. نه که نتونم کاری کنم. نه. می‌تونم. اما نمی‌خوام. از همین سیستم فعلی راصی‌ام عجالتا. برای هر سه تامون خوبه. ولی دلیل نمی‌شه خودمو خودخواه ندونم. همه‌ش فکر می‌کنم به خاطر خودخواهی و منافع خودمه که با سیستم جدید راه اومده‌م. دلم نمی‌خواد خودمو آنالیز کنم حتا.

دخترک برام یه جعبه‌ی کامل، رنگارنگ فرستاده بود و روش یه نوت گذاشته بود که آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. تو چت‌های این سالیان، همیشه دخترک تکست می‌ده مام، مام، مااااام. من جواب می‌دم سان، سان، هااااان؟ لذا عادت داره که خودش رو سان بنامه، به جای داتر. برام تو یادداشت‌ش نوشته بود آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. دلم مچاله شد و کتفم تیر کشید و آی برست این‌تو تیرز. روز قبلش وسط شلوغیای کاری یه عالمه بهم پیغام داده بود و میس‌کال داشتم ازش، اما شلوغ بودم و مدام جلسه داشتم و مدام مهمون داشتم و وقت نداشتم چت کنم باهاش. داره می‌ره سفر و چندتا از لباسای منو می‌خواست. منم حوصله نداشتم. فلان کفش یا لباسم رو هم خودم لازم داشتم. لذا خیلی بی‌اعصاب گفتم کیمیا خیلی رو اعصابی خداییش. همه‌چی داری خودت دیگه. از وسایل خودت استفاده کن. این‌قدم رو اعصاب من راه نرو. بای. و تا شب دیگه پیغاماشو سین نکرده بودم. حالا فردا شبش بود و دخترکم برام یه جعبه‌ی کامل، رنگارنگ فرستاده بود و روش یه نوت گذاشته بود که آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. خودخواه‌ترین و بی‌لیاقت‌ترین و گاوترین مامان دنیا بودم اون لحظه، و اون نوت به تنهایی کافی بود تا سه روز بی‌وقفه اشک بریزم و ازم متنفر باشم.

از عصر، تا الان که دارم اینا رو می‌نویسم یک‌سوم بطری ویسکی خورده‌م . از ویسکی منتفرم. پولانسکی اومد. حالمو دید. بی‌که بپرسه چی شده پاستای بلونز درست کرد با سالاد و لیموی تازه‌ی مفصل و بعد اومد ویسکی رو از دم دستم برداره. گفتم دونت. گفت بسه هانی‌جان. گفتم به تو ربطی نداره. هار شده بودم. خودخواه و بی‌لیاقت و هارش. مادرِ بد بودن هنوز و هنوز و هم‌چنان پاشنه ی آشیل‌مه، و در مقابلش هلپ‌لس می‌شم. دیرتر، توی تخت، ورق زاناکس رو که برداشتم، پولانسکی گفت نخور اونو هانی. گفتم فاک آفف. بدین‌گونه صفت بی‌شعورترین پارتنر دنیا رو هم به خودم الصاق کرده مجموعه‌ی افتخاراتم رو تکمیل نمودم.

۲۵ اسفند
..
  




از حالا به بعد می‌خوام به صورت منظم راجع به «خدمت و خیانت» استیج‌های مختلف زندگی‌م بنویسم. از خوشی‌ها و ناخوشی‌های توأمان، در حیطه‌هایی که دچارشونم. چه به لحاظ شغلی، چه به لحاظ اجتماعی، و چه مدل زندگی شخصی‌م. از ادونتج‌ها و دیس‌ادونتج‌ها. از میزری‌هایی که آدم تحمل می‌کنه و بهایی که می‌پردازه تا لایف‌استایل انتخابی‌ش رو زندگی کنه. یا گاهی لایف‌استایلی که یه دوره‌ای به اشتباه انتخاب کرده. می‌خوام بی‌سانسور و بی‌پیازداغ بنویسم. برهنه و بی‌بزک. همون‌جوری که تجربه کرده‌م و از سر گذرونده‌م.
..
  




تو اردیبهشت، قراره چندتا دوره‌ی جذاب برگزار کنیم تو ایگرگ‌پریم. اسم دوره‌ها هنوز فیکس نشده‌ن اما موضوع‌شون مشخصه: بررسی جهان سینمایی شانتال آکرمن، رانسیر و انقلاب زیباشناختی، کندخوانی متون ادبی، و و و «میوزیک اپریشیشن، ارتقاء سواد گوش»!

 دیروز با مدرس دوره‌ی موسیقی جلسه داشتم. اولین باره که دارم یه کلاس تو این زمینه برگزار می‌کنم و برام حیطه‌ی کاملا جدیدی محسوب می‌شه. ازون‌جایی که خودم هیچ سواد موسیقیایی و هیچ‌تر سواد شنوایی ندارم، ایده‌ای نداشتم جلسه‌م چگونه پیش خواهد رفت. همیشه دلم می‌خواست یه دوره‌ی میوزیک فور دامیز برگزار کنم. یه دوره برای آدمایی شبیه خودم که تو دوره‌ای و تو جوی بزرگ شده‌ن که موسیقی درش هیچ جایی نداشته. همیشه می‌گم سه تا مورد هست در زندگی، که واسه خیلیا روتینه، واسه‌ی من اما نه تنها تو زندگی شخصی‌م، که تا شعاع صد کیلومتری در خانواده‌م هم هیچ محلی از اعراب نداشته لذا هیچ اطلاعات به درد بخوری ندارم راجع بهشون. سیگار، موسیقی، و تفکر چپ و ماجرای خاوران و الخ. بلی، به همین بی‌ربطی. انی‌وی، مدرس دوره که اومد، پنج دقیقه‌ی اول که گذشت، دیدم خیلی خوش‌شانس‌وارانه دقیقا همون آدمی رو پیدا کرده‌م که دلم می‌خواسته. انرژی‌ای که منتقل می‌کنه و شیوه‌ی برگزاری دوره و سیلابس‌هایی که قراره مطرح کنه به قدری جذاب بود که دلم می‌خواست بشینم همون موقع تمام پروپوزالش رو بخونم. نداشتن سواد موسیقی همیشه یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعفم بوده. و همیشه فکر می‌کردم دیگه الان برای یادگرفتن خیلی دیره. جلسه‌ی دیروز اما به شکلی پیش رفت که فکر می‌کنم دقیقا همون دوزی از موسیقی که دلم می‌خواسته بلد باشم رو سر این کلاس یاد خواهم گرفت. سپس؟ سپس همیشه با خوندن مطالب آکادمیک و جدید حالم بهتر شده، همیشه، و سپس‌تر؟ و سپس‌تر فکر کردم عطش‌م برای یادگرفتن و سر کلاس رفتن و وارد حیطه‌ی جدید شدن کی می‌خواد فروکش کنه پس؟
..
  




داشتم دفترسیاهه‌مو ورق می‌زدم، چشمم افتاد به ویش‌لیست پارسالم. پارسال که یعنی هنوز امسال. عصر می‌شه پارسال. انی‌وی، ناغافل دریافتم که چه بی‌که حواسم باشه، تو این دو سه ماه آخر سال سه‌تا از بزرگ‌ترین آیتم‌های اون ویش‌لیست رو محقق کرده‌م. آیتم‌هایی که به کل یادم رفته بود. نکته‌ش اینه که اون آیتم‌ها، وقتی با تلاش و کار شبانه‌روزی برآورده می‌شن، دیگه برآورده‌شدن‌شون معجزه محسوب نمی‌شه، دستاورد محسوب می‌شه، دست‌رنج حتا. مهم‌بودن و معجزه بودنش اما اون‌جاست،که اگه ده ماه پیش ازم می‌پرسیدن می‌تونی فلان کارو انجام بدی، در مخیله‌م نمی‌گنجید که جوابم بله باشه. الان اما می‌بینم که شبانه‌روز کار کرده‌م و تونسته‌م و انجام داده‌م و یس، آی دید ایت. هنوز با جرأت می‌تونم بگم رؤیایی ندارم که نوشته باشم‌ش این‌تو، تو دفترسیاهه یا وبلاگ، و برآورده نشده باشه، گیرم با طنز مخصوص آقای یونیورس.

سال تلخ و سختی بود امسال، این سه ماه آخر اما تلخی‌ها رو شست و برد. مهم‌ترین نکته‌ش؟ ایمان داشتن به خود بود و اعتماد به نفس و انتخاب درست آدم‌های دور و بر؛ و؟ و حذف کردن آدم‌های اشتباه دور و بر. و حذف کردن آدم‌های اشتباه دور و بر، و حذف کردن آدم‌های اشتباه دور و بر.
..
  



Sunday, March 18, 2018


Then, I was lost. 
I am lost. I find myself wondering, struggling, losing hope, losing faith, losing choice, losing my religion, as that lovely old song used to say. But I know I still have the words. I have the words, I always had them, I lost them at some point during the journey, and I got lost, because the words were always my light. Because no matter where home is, the words are the journey, the story, the narration, is what gets you there. 
Then, I was lost.
I found myself with nothing. Without hope, without faith, without choice, without my religion, without a job, without a home, without safety. It was called "the safety box". A room, 3x4 meters, in a psychiatric ward in a small lakeside town in the happiest country on earth, with plastic walls, a bed and a ball/chair. I found myself with nothing, and that was.. oddly liberating. That brought back perspective. That treated my out of the mania that had driven me to that point. Four days in that room and clarity began to come back, realistic feelings began to come back. But more of that later. The point was, in choicelessness, I found liberation and clarity. Or at least it started. In voicelessness, I began to hear the weak voice screaming insecurity and fear inside of me.
So they say, the best way out is always through. Tyrion Lannister once said, Don't run away from who you are, don't forget who you are, the rest of the world never will. Wear it like an armor and no one can hurt you. Like it or not, I am who I am, and my life has changed, irreversibly, in this blog, in those chat windows, in those long lonely nights and phone calls, in that fine dining room in that hotel in Dubai, in those dark grey cells in Evin, by the shores of the great Nile in Sudan, in that hellhole in Nairobi, in those air conditioned meeting rooms and endless parties in Khartoum, in that evening in Canada club, in all those hospitals in fucking Switzerland, on Hadiye's couch in Izmir, and I have changed with. I can't change things back, but I can change with them, through them. I can begin to get things back, to give things back, to put it all down and look at it and move past and through and beyond. I still have .. some of my faith, and some of my words, and some choice. 
So here I stand. An aid worker in exile, without a place I can call home, been through seven hells and back, and I choose, because that I still can do. I choose to not hide. To give myself back the words. To accept how things went and who I am. To wear my wounds like an armor. to bring back the words, the story, the narrative, the consciousness that comes with, the direction that follows. 
I choose to build my home in words. They're all I have left, and all I can spare for now, I never had much else. So I choose the words, and I thank my God I still have them, even if I may stutter for a while, bear with me. Here I begin my stories. May clarity come with, and all the good things follow. Amen. 

Labels:

..
  



Tuesday, March 13, 2018

Emma 

من همیشه درکی سطحی از ادبیات کلاسیک داشتم. مثلا کلاس اول دبیرستان شعری راجع به فرمانده‌ای بود که زن‌ها را درون رودخانه‌ای در مرز شرقی ایران ریخت تا دست مغول‌ها به آنها نرسد. 
من اتفاق را درک نمی‌کردم. شاید زن‌ها ترجیح می‌دادند به دست مغول‌ها بیفتند؟ شاید می‌توانستند فرار کنند؟ شاید برنامه بهتری داشتند؟
به هر حال الان می‌دانم که داستان درباره اپشن‌های در پیش روی زندگی زنان در  حمله مغول به ایران نبوده‌است. در ادبیات کلاسیک اصلا زنان و اپشن‌های آنها مطرح نیس. داستانی از زبان مردی و به جهت ارضا حس «من میدونستم این جوری میشه» تعریف می‌شود. حالا گیرم که شخصیت اول داستان زن باشد.
این مقدمه را گفتم که بگویم انتخاب مادام بواری برای خوانده شدن در شب‌های بی‌قراری، انتخابی تخمی بود.
سعی کردم ذهنم را وا کنم و درک گنم گوستاو از خواننده داستان اِمای هیستریک چه انتظاری دارد. 
مدت‌ها بود که کتاب نخوانده بودم. یعنی در واقع خیلی وقت است که دیگر مثل گذشته نمیتوانم بخوانم. دلیلش این است که ناگهان جایی از داستان چیزی کاملا غیر انسانی، غیرواقعی و سطحی تو ذوقم می‌زند. کتاب را زمین می‌گذارم و دیگر ادامه نمی‌دهم.
از اِما می‌گفتم. زنک هیستریک به دنبال اشباح بود. به دیده گوستاو نمیدانست از زندگی چه می‌خواهد و برای همین نهایتا با خوردن ارسنیک کار دست خودش داد.
حتی شیوه‌ای که ارسنیک را خورد هم ابلهانه بود.
میدانم که با نگاه سطحی داستان را توصیف می‌کنم، اما استیصال در کتاب امانم را بریده بود و گوستاو چاره‌ای جز سطحی‌نگری برایم نمی‌گذارد.
ظاهرا مشکل اِما گیر افتادن، هیستری ناشی از رویاپردازی بی‌مورد و اختلال دو قطبی بود. به نظرم گوستاو اختلال دو قطبی را به زیبایی توصیف کرده بود چون دوس پسر قبلی حمالم که اختلال دو قطبی داش رفتاری کاملا مشابه اِما از خودش نشان می‌داد، با این تفاوت که حتی قابلیت خوردن ارسنیک هم نداش. اما غیر از آن، اِما زنی بود که توسط یک مرد توصیف می‌شد. اعتقاد خاصی به شان زنانه ندارم، اما چیزی به غایت غیر انسانی در توصیف خواسته‌های اِما وجود داشت. نوعی شهوت ناحق‌.
اِما  از گیر افتادن ناراحت بود. این را می‌فهمم چون خودم هم گیر افتادن کلافه و وحشی‌ام می‌کند.
میخواستم در این باره بنویسم اما حالا می‌دانم این پست هیچ وقت به این قسمت نخواهد رسید و صرفا در ابعاد ادبی- استعاری متوقف خواهد شد.
بله می‌گفتم... اِمای گوستاو ریده بود و از نیمه کتاب ما می‌دانستیم که سرنوشتی شوم در انتظار هوسبازی اِما ست.
به هرحال آناکارنینا هم همین وضعیت را داشت و با توجه به این که من آن داستان را سالها قبل خوانده بودم انتظار نوعی مجازات را داشتم.
امّا به طور اسفباری نمی‌توانستم اِما را تحلیل کنم. اِما زیادی پروتوتایپ بود. زیادی ناحق بود. مث کاراکترهای کوندرا نبود که تحت هرشرایطی حقی دارند. احساسی قابل تحلیل.
اگرچه خود کوندرا را هم دیگر درک نمیکنم. چند وخ پیش فک کردم جاودانگی را ورق بزنم. این کتاب همیشه ارضایم میکرد. 
این دفعه نشد. بعد دو سه صفه زد توی ذوقم. 
جایی بود که از فاصله بین دو نفر در تختخواب بعد از سکس حرف می‌زد. چیزی شوم و منحوس را توصیف می‌کرد. میگفت دو نفر به لبه‌های تخت می‌خزند تا بیشترین فاصله را از هم داشته باشند و به عبارتی پرایوسیی برای خود ایجاد کنند.
این اتفاق قطعا صحیح است. هیچ کس بعد از سکس در حالی که دستی زیر گردنش فرو شده و یا موهای همبسترش در دهنش فرو رفته خوابش نمی‌برد و بعد از سکس هر موجود زنده‌ای می‌خواهد استراحت کند. چیزی شوم، غمگین و یا ناراحت‌کننده در فاصله گرفتن بعد از سکس در تختخواب وجود ندارد.
اما کوندرا در توصیف این واقعه اغراق کرده بود. در تاکید بر «چیزی هست که من میدونم و شما نمیدونید» زیادی پیش رفته بود و این خوش‌آیند من نبود. این نگرش، مردانه بود.
به هرحال نمیتوان به این موضوع اشاره نکرد که متاسفانه کوندرا هم ادم است و نوشته هایش نشات گرفته از فضای کمونیستی دوره خود. کوندرا هم روزی پیر شده و نتوانسته برای خود ایمیلی باز کند و اسمارت فونش را چک کند. در نتیجه به تحلیل مردانه وقایع و پیرانه خود ادامه داده.
چیزی که میخواهم بگویم همین است. نوعی از روحیه تطبیق‌ناپذیر و تاکید بر دیدن وقایع از زاویه خود. این موضوع در ادبیات کلاسیک و در توصیف کلاسیک مردان از زنان بسیار به چشم می‌خورد. چیزی قاطع، زمخت و تطبیق ناپذیر‌.
مثل اِمای گوستاو فلوبر. ملال اِما، انسانی نبود و انسانی نبودنش در تعارض با ملال واقعیی بود که به زعم من انسان‌ها و مشخصا زن‌ها درگیرش می‌شوند.
این طور نیست که چیزی روزی یهو دل انسانها را بزند. چیزهایی اتفاق می‌افتد که ذره ذره، مرحله به مرحله انسان را ملول می‌کنند. هیچکس بی‌دلیل ملول نمیشود. حتی افسرده‌ترین زن‌ها هم داستانی انسانی برای گفتن دارند.
برای همین عاشق شنیدن داستان زن‌ها از زبان زن‌ها هستم.
برای همین دوس‌پسرم را دوس دارم که اتفاقات زندگی‌اش زنانه و قابل توصیف‌اند. به دست می‌ایند و فرایند شکل‌گیری دارند.
روزی سوار قطار شده شصت کیلومتر جابه‌جا شده با شور و هیجان دست دختری را گرفته به خانه‌ای برده و با لذت شورت دختر را پایین کشیده. این هیجان، این فاصله طی شده برای دست زدن به تن دختر واقعی است و به یاد آوردن سالگردش کاملا انسانی‌است.
اما مردهای دیگری میشناسم که توصیفاتشان از عشق و یا سکسشان انسانی نیست. نزدیک کردن تصویر عشق به مریم مقدس و یا تعریفِ دختر کردنشان معادل گاییدن پاملا اندرسون است. 
به هرحال هیچ کدام درست نیست. چون هر عشق و سکسی صحنات بامزه و واقعیی دارد و ندیدنشان و در نظر نگرفتنشان صرفا از زمخت‌نگری و شاید سطحی‌نگری ناشی میشود.
من هم به تقلید ازکلیشه مردانه از توصیف زنان، نوعی زمختی دارم. در پوشش و در نحوه‌ای که خودم وقایع خودم را توصیف می‌کنم.
من هیچ وخ ابعاد حسی وقایع خودم را توصیف نمی‌کنم. به حس پشت میکنم و آماده‌ام تا در صورت گیرافتادن با پنجه قفس را باز کنم.
اما میفهمم که این همه‌ی ابعاد واقعه نیست. اِما صرفا کسخل و ناراضی نبود. مشکلی داشت و آن مشکل احتمالا کاملا انسانی و واقعی بود.

این متن بلند را نوشتم که بگویم چه شد که فکر کردم باید کتاب بخوانم و بعدتر در دانشگاه چه شد.

Labels:

..
  




Shadows

حالا که این ها را مینوسم انگار دارم درباره جنگ جهانی دوم حرف می‌زنم انقدرکه دور است. واقعیت این است که ذهن بسیار دیوث است؛ مثلا اگر تا دو ساعت پیش از فرط گشنگی در حال جویدن دیوار بوده و تنها دو دیقه پیش به سیری مطلوبی رسیده باشید، حس گرسنگی را به یاد نخواهید آورد. می‌دانید که حس بدی بود؛ اما نمی توانید آن را حس کنید. تنها با قرار گرفتن دوباره در آن موقعیت آن حس را درک می‌کنید و تمام موقعیت‌های مشابه قبلی را به یاد می‌آورید.
بنابراین امروز که حالم خوب است و به آرامش رسیده ام و از اوضاع دو هفته پیشم صحبت میکنم؛ حقیقتا شدت رنجی که متحمل بودم را درک نمی‌کنم و صرفا در حال بازگو کردنش هستم.
در دو هفته گذشته پدر خودم و هر موجود مونثی که اطرافم می‌شناختم را در آوردم. بی قرار بودم و می‌دانستم چرا بی‌قرارم. از طرفی نمی‌دانستم حق دارم که بی قرار باشم یا نه. این موضوعی است که همیشه درگیرم می‌کند؛ "آیا حقی برای ناراحت شدن و ناراحت بودم دارم یا خیر؟" عمدتا دوس دارم که جواب این سوال  "نه" باشد. در آن صورت به ذهن خودم لگام می‌زنم و ازش می‌خواهم که آرام باشد و دهنش را ببند.
مشخصا این کار اشتباه است و باید اجازه داد که ناآرامی و ناراحتی متبلور شود اما نمی‌دانم چرا پس  ِذهنم انقدر از اشتباه کردن و از به اشتباه ناراضی بودن می‌ترسم. اصولا بهتر است آدم از اشتباهات احتمالی‌اش نترسد، امتحان کند و در صورت شکست بگوید بله اشتباه است. اما من از اشتباه کردن می‌ترسم و روزها خودم را می‌خورم که نکند به سمت مادام بوواری شدن پیش رفته باشم.
این همان مساله ای بود که در پست قبل گفتم. من از مادام بوواری بودن ‌می‌ترسیدم و می‌ترسیدم که ناراضیتی که داشتم ریشه ای هیستریک و شتاب‌زده داشته باشد.
پنج دی بود که به این نتیجه رسیدم دکترا/ تهران و هر  چیزی که این مدرک زینتی با خودش برایم می‌آورد را نمی‌خواهم. نمی‌خواهم در کشوری زندگی کنم که کوتاه قد بماند. می‌خواهم نفسی بکشم و صدای آدمهای دیگر را بشنوم.
از آن روز تا روزی که رزومه نوشتم، مدراکم را یک‌پارچه کردم و متن ترتمیزی درست کردم که بتوانم به دنیا توضیح بدهم چرا دکترای ایرانم را نمی‌خواهم صرفا یک ماه گذشت. مدارک را فرستادم و در کمال ناباوری جواب‌های خوبی هم گرفتم. سریع و صریح.
آن جا بود که شک کردم و شب ها بی‌خواب شدم. فکر کردم لوس شده ام و به حقم قانع نبوده بوده‌ام و دارم علاوه بر خودم جوان دیگری را هم بدبخت میکنم.
این قسمتی بود که کمتر از بخش های دیگر داستانم صحت داشت. دوست پسرم فرد بالغی است و چون دوست پسر قبلی‌ام بنچ مارک بی‌کفایتی است سختی زیادی برای مقایسه و گرفتن نتیجه ای که باید بگیرم متحمل نمی شوم. با این وجود می ترسیدم. نه از اینکه شاید نخواهد بیاید، از اینکه شاید بیاید و غر بزند.
دوست پسرم این طور آدمی نیست. آدمی نیست که خودش را از روی زمین بکشد و الکی بله بگوید و  فردا بگوید تو گفتی.
این اشتباه فاحش بعدی ام است: همین که از چیزی در کسی بترسم که عملا وجود ندارد و آن چیز را انقدر سیخ کنم که همه را کلافه کنم. در واقع چیزی که دوست داشتن دوست پسرم را انقدر محتمل می‌کند، میزان باز بودنش نسبت به پیشنهادات است. چیزی را الزاما قبول نمیکند ولی به چیزی نه هم نمی‌گوید. اتفاقات را مزمزه می‌کند و در صورتی که در نظرش منطقی جلوه کرد لج نمی‌کند.
اینجا بودکه در دانشگاه سرم را بر زانوی هر رهگذری که می‌شناختم میذاشتم و به صورت استعاری به پهنای صورت اشک می‌ریختم.
سارا به دادم رسید. سارا هم اتاقی ام در دانشگاه است. دختر عاقلی است که ازمن سه سال بزرگتر است و یک بچه چهار ساله دارد. ظاهرش با اصول دانشگاه هم منافاتی ندارد. نمازش را به موقع میخواند و کارش را هم تروتمیز انجام می‌دهد و مثل من شلخته نیست و افکارش توده عظیم نامرتبی نیستند که درونش جوراب های لنگه به لنگه پیدا شود.  او بود که با آرامش بهم گفت که بهتر است عاقل باشم و خودش به عنوان یک زن زیر فشار زیادی است. چون بچه دارد و شوهرش دو میلیون و چهارصد حقوق می گیرد و با توجه به رشته اش از تصور آلودگی هوا زجر میشکد و تمام این ترس‌ها واقعی است چون بعد از اتمام درسش از حقوق اولیه انسانی هم به عنوان یک زن برخوردار نخواهد بود که از جمله این حقوق داشتن شغلی اسست که به آن مدرک درد آور دکترا بیارزد و کسی پاشنه کفشش را در دهانش نکوبد.
زنان دیگری که سرم را بر روی زانوهایشان گذاشتم هم کم و بیش چیزهای مشابهی گفتند که در آن‌ها تحلیل‌هایی منطقی وجود داشت.به هر حال نمی توان منکر این شد که قسمتی از کار مهندسی توانایی تحلیل است و قدرت ادراک و تحلیل اگرچه می تواند نسبت به جنسیت جهت های مختلفی به خود بگیرد، اما جنسیت بر شدتش بی تاثیر است. مثلا به خاطر اینکه زن ها فشارهای محیطی را بیشتر احساس میکنند سریعتر متوجه این می‌شوند که چیزی از بیرون و در ابعاد اجتماعی در حال خراب شدن است. مثل اسب ها که زلزله را زودتر می فهمند یا هر حشره و موجود دیگری که همین وضعیت را داشته باشد.
این نگرش چیزی در حد توصیف گوستاو فلوبر از کرونیکال دیستسفکشن اما بوواری نیست. در حالت کلی هر انسانی این قابلیت را دارد که مخمصه ای که در آن گیر افتاده را به خوبی برای خودش توصیف کند. اگر فرصتی برای توصیف برای دیگران و صداقت مکفی با خود داشته باشد.
برای همین است که دوست دارم داستان زن‌ها را از زن ها بشنوم و وقت مشاوره از زنهایی که هم را قبول داریم مشاوره بخواهم. رویکرد مشترکی در تحلیل مسائل داریم که الزاما به نقطه مشترکی نمی‌رسد ولی بسیار پویا و ثمر بخش است.
این ها را گفتم که بگویم در دوهفته ای خودم را سیاه کردم داستان پنج شش زن با شرایط مشابه خودم را شنیدم، شنیدن داستان زن‌ها از زنها به یادم آورد که  در فشار علمیی که حس می‌کنم تنها نیستم و نظر خیلی ها را اگر بپرسی، به نقطه واضحی خواهی رسید که شفاف است و در دیدن آن نقطه تنها نیستی.

Labels:

..
  



Monday, March 12, 2018

در راستای پست یه مشت هرزه‌ی روحی دور هم، امروز دوستم صبح یه الوپیک گرفت که یه بسته رو بفرسته برای یکی. بسته‌هه خودش خیلی چیز عجیب غریبی نبود، اما سرگذشت تریکی‌ای داشت و عامل یه دعوای بزرگ بود و گرو و گروکشی شده بود سرش و دو سه میلیون ارزش کالا بود و الخ. انی وی، دوستم بسته رو فرستاد و به آقای گیرنده هم پیغام داد که من فرستادم بسته رو و اون طرف هم پول رو ریخت به حساب و طبق گفته‌ی الوپیک ۱۷ دقیقه‌ی دیگه باید می‌رسید دست گیرنده. الوپیک پیعام اتمام سفر داد و فکر کردیم ماجرا تموم شده و دوستم رفت تو جلسه. تا این‌که سه ساعت بعد، دوستم دید یه عالمه میسد-کال داره از طرف و کلی بد و بیراه و کلی اتهام کلاهبرداری، که چی؟ که بسته‌هه هنوز نرسیده. دوستم زنگ زد به الو پیکه، آقاهه خیلی خونسرد گفت ببخشید ببخشید الان می‌برم، تو راهم، مسیرتون خیلی دور بود، سر راهم چند تا سفارش دیگه هم گرفتم. دوستم به آقاهه زنگ زد و جریان رو تعریف کرد و آقاهه هم قبول کرد و پیکه رسید و آقاهه عذرخواهی کرد و ماجرا تموم شد. فقط دو سه ساعت اعصاب ما خرد شد سرش. به دوستم گفتم ریپورت کردی طرف رو؟ منظورم پیک بود. گفت نه. برآشفته پرسیدم چرا؟؟؟ گفت حالا شب عیدی از نون خوردن بندازمش که چی. ایرانه دیگه. همه همینن. یه بحث لایتی هم با هم کردیم و یه مختصری دوباره هم اعصاب‌مون خرد شد. من معتقد بودم با این ارفاق‌هاست که هیچی درست نمی‌شه و دوستم معتقد بود بدون اینا هم چیزی درست نمی‌شه و خانه از پای بست ویران است. وقتی کسی می‌گه خانه از پای بست ویران است، مثل فشفشه می‌رم هوا که آقا خود ماییم که خانه را از پای بست ویران کردیم و اگه انرژی و حوصله بذاریم بالاخره به قدر پنج سانت می‌تونیم دور و برمون رو بهتر کنیم، دوستم اما معتقد بود تو دون کیشوت‌وارانه به اصلاحات معتقدی و بیخودی اعصاب خودتو خرد می‌کنی.

یکی پای اون پست کامنت گذاشته بود نگارنده باید بره تراپی. فک کنم منم باید باهاش برم.
..
  




دارم فکر می‌کنم چه عجیبه آدمی که یه روزی عزیزترینم بوده بعد از مدت‌ها میاد دم در خونه، و من بغلش می‌کنم، و می‌بوسمش، ولی هیچ چیز دیگه مثل قبل نمی‌شه و هیچ نمی‌تونم دیگه مثل عزیزترین آدم زندگی‌م دوستش داشته باشم. فکر می‌کنم چه عجیب که نزدیک‌ترین آدم زندگی‌م الان این‌همه نزدیکم وایستاده باشه، اما این‌همه دور و این‌همه غریبه باشم باهاش. فکر می‌کنم چه اتفاقی میفته تو مغز آدم، که هورمون‌ها که فیزیک که شیمی و جبر و جغرافیای آدم همه این‌جوری تحت تأثیرش قرار می‌گیرن جوری که انگار هیچی به هیچی.
..
  



Sunday, March 11, 2018


بهترین راه توصیف و تفسیر عملکرد فکری، همیشه بازگویی مثالی ملموس برای در شرایط قرار دادن شنونده ست مگه اینکه صرفا با هم پلاکی های خودتون رفت و آمد داشته باشید. قصد مطرح کردن ذهنیتی رو دارم که منو از درون می بلعه پس اجازه بدید خاطره ای تعریف کنم که برای شخص خودم رخ داده نه "دختر خاله ی بابام" یا "دوست مادرم".

ساعت یازده شب چهارشنبه ای سرد، پدرم تماس گرفت و گفت براش اسنپ بگیرم. مجال واریز مبلغ به حساب نبود و قرار شد دستی پرداخت کنه. مبدا و مقصد رو تعیین کردم و بعد از پذیرش و لغو توسط دو راننده، عباس نامی مسیر رو قبول کرد. ده دقیقه بعد از سوار شدن پدرم متوجه "لغو مسیر از طرف راننده" شدم. نگران که چی شده یعنی و بعد تماس مشخص شد آقا "دستشون خورده" و "سهوا" لغو کردن. کاملا عصبانی بودم. مسیری که پدرم داشت ازش برمی گشت وسط بیابون بود. اگه همچنان به نظرتون اتفاقی نیوفتاده، فرض بگیرید مادر یا همسر یا خواهر کوچیکترتون دوازده شب در تاکسی غریبه ای وسط بیابون بودن و شما نمی دونستید آیا طرف در مسیر درستی قرار داره حتی یا نه. پیامک دادم به پدرم که "بابا جان هزینه ی مسیر اینقدر تومنه و حق نداره ذره ای بیشتر بگیره. حق نداره مسیر فرعی بره یا جایی توقف کنه." چون پدرم رو میشناسم. با ملت راه میاد. دلش واسه جوونا می سوزه و یه چیزی هم سر میده و دقیقا هم همین اتفاق افتاده بود. مبلغ رو به بالا گرد کرده بود واسه طرف!

وقتی اومد خونه بهش گفتم که "اون راننده این کارو کرده تا درصد شرکت رو نده و همه ی مبلغ به جیب خودش بره و من اسم و مشخصاتش رو دارم. زنگ میزنم پشتیبانی اطلاع میدم". پدرم با من بحث که "نه حق نداری این کارو کنی و بدبخت خیلی آدم خوبی بود و زن و بچه داشت" و داستان.
من؟ هنوز عصبانی م. هنوز.

حالا این مثال رو پس ذهنتون داشته باشید تا خاطره ی دیگه ای تعریف کنم.
چهار روز هفته از پنج صبح تا هشت شب بیرونم. مادرم اصرار داره به حمل غذای خونگی بیش از یک وعده و من چون میدونم که فقط تایم ناهار رو دارم، از پذیرش این جریان امتناع میکنم. همیشه بحث داریم سر این قضیه. اون روز وقتی مادرم طبق معمول جریان "لقمه خوردن در اتوبوس" رو مطرح کرد، بی حوصلگیم کار دستم داد و بهش حقیقت ماجرا رو گفتم. که "من قرار نیست بی شعورِ اطراف دیگران باشم". و بعد به تفصیل براش توضیح دادم که ملت چطور رو مخم راه میرن با بی شعوری هاشون تو سرویس حمل و نقل عمومی و چقدر خسته ام از این قضیه. بنده ی خدا خیلی ناراحت شد. حقیقته به هر حال. غذا خوردن تو اتوبوس ممکنه بوی بدی ایجاد کنه. یه نفر ممکنه وسط رژیم باشه و بدتر گشنه ش بشه. ممکنه لباس بقیه رو کثیف کنی. خیلی اتفاقا ممکنه بیوفته و جدای همه چی واسه سلامت شخصی هم ضرر داره.

با قرار دادن این دو مثال کنار هم باید بگم که من حالم از 80% جمعیتی که باهاشون در طول روز تعامل دارم به هم می خوره چون آدم سخت گیری م. نمیگم چون اونا "بی شعورن" یا "بی فرهنگن". اکثر آدما وقتی بدونن بی شعورن، سعی میکنن تغییرش بدن؛ میگم من استانداردهام فرق داره و فرهنگ عمومی جامعه ی ما برام کشنده ست. مَردم ما از زیر قانون در رفتن رو زرنگی میدونن و این اذیتم میکنه. در مثال اول مشکلم این بود که شرکت اسنپ واقعا خدمات مفیدی ارائه میده و بساط سواستفاده ی جمعیت زیادی از به اصطلاح زرنگ ها رو برچیده. نمی خوام شاهد ورشکستگیش باشم با این زرنگ بازی های ابلهانه. نمی خوام اون آدم بی شخصیت به این زندگی زالو وارش ادامه بده و از اعتمادها سو استفاده کنه و تهش تو مراسم شام خانوادگی به ریش اجتماع بخنده با "هوش سرشار" حقیرش. نمی خوام این هم مثل سایر خدمات اجتماعی تبدیل به حرکات نمادین و بی فایده بشه.

و مثال دوم رو ذکر کردم که بدونید از این آدمای شعار بده ی ظاهرساز نیستم که چون دستم به گوشت نمی رسه بگم پیف پیف. رعایت میکنم واقعا ولی خدا نکنه یکی از این به اصطلاح زرنگ ها گیرم بیوفته. مطمئن میشم که خاطره ی موندگاری پس ذهنش به جا میذارم _البته اگه اعصابم به اندازه ی کافی خورد باشه.

Labels:

..