Desire Knows No Bounds




Tuesday, June 6, 2017

برای این‌که در سرزمین گَل و گشاد نسبیّت گم نشم، یه اشل ساده رو مد نظر قرار می‌دم. «هر آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز مپسند». یه اشل ساده‌ی انسانی. معمولا در غالب موارد جواب می‌ده. یه جاهایی اما اینم کار نمی‌کنه.

تو برنامه‌ی «مومنت‌س آو تروث»، یه قسمتی بود که مجریه از اول اعلام کرد این قسمت حتا برای منِ مجری هم توو ماچه. مومنت‌س آو تروث یه برنامه‌ی تلویزیونیه با جایزه‌ی نیم‌میلیون دلاری؛ به شرط این‌که راست بگی. در حضور خانواده و دوست و آشنا و آدمای عزیزت و دشمنات و کل مردم آمریکا و چه بسا دنیا بتونی راست بگی. تا این‌جاش به نظر ساده و بدیهی میاد. این که یه آدم تصمیم می‌گیره فارغ از اعمالی که انجام داده، و فارغ از پیامدهایی که ممکنه براش داشته باشه، به هر قیمتی راست‌شو بگه. حالا به خاطر پول، به خاطر هیجان، به خاطر تطهیر نفس یا هر دلیل دیگه. تو انتخاب می‌کنی که نو متر وات راست‌شو بگی. دتس ایت. یه جایی اما، یه سوالایی، از راست‌گفتن و دروغ گفتن فراتر می‌ره. مرزهای جدیدی رو رد می‌کنه. تو همین قسمتی که دارم می‌گم، یه دختره شرکت کرده بود به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرش. دختره منیجر یه بیوتی سالن بود. تو سوالای اول، که سوالای آسون برنامه‌ست مجری حین گپ خودمونی ازش پرسید به نظرت آدم درستکاری هستی؟ دختره جواب داد آره. بلافاصله سوال برنامه رو مطرح کرد که این بود: آیا از جایی که مسئولیت‌ش به عهده‌ی تو بوده پول دزدیدی؟ دختره جواب داد آره. خب دختره جواب برنامه رو درست داد، اما پارادوکسه هم بود دیگه. طی سوالای بعدی، معلوم شد دختره ته دلش همسرش رو (که یه پلیس بود) سرزنش می‌کنه که باعث شده معاشرت‌هاشون محدود شه. معلوم شد روز ازدواج‌شون هنوز عاشق دوست‌پسر قبلی‌ش بوده. معلوم شد بعد از ازدواج، با مرد دیگه‌ای به جز همسرش خوابیده و حتا از دوست‌پسر سابقش دعوت کرده بودن بیاد تو برنامه با این سوال که «اگه الان ازت بخوام همسرت رو ترک کنی و بیای دوباره با من باشی آیا حاضری این‌کارو بکنی؟»، که در جواب این سوال، خواهر دختره «دکمه‌ی قرمز» رو فشار داد. دکمه‌ی قرمز مال وقتیه که یکی از دوستات یا بستگانت صلاح می‌دونه تو به اون سوال جواب ندی و به زعم خودشْ تو رو از اون مخمصه و عواقب احتمالی بعدی‌ش نجات می‌ده. دکمه‌هه رو اما فقط یه دفعه می‌شه فشار داد و بعد از اون باید به تمام سوالا جواب بدی وگرنه پولی که بردی رو می‌بازی. سوال بعدی این بود که آیا  بعد از ازدواج با کسی به جز همسرت خوابیدی؟ دوربین می‌ره روی صورت شوهرش، پدر، مادر، خواهر، برادر، خود دختره. و دختره جواب می‌ده آره. مجری از شوهره می‌پرسه چه حسی داری؟ به نظرت وقت‌ش نیست مسابقه رو ترک کنه؟ پسره می‌گه نه، دیگه حرفی نمونده واسه زدن. حرفی نمونده واسه نگفتن. سوال بعدی اینه: آیا به نظر خودت آدم خوبی هستی؟ دختره جواب می‌ده آره. ولی مسابقه جوابش رو دروغ اعلام می‌کنه. این‌جا همون پاشنه‌ی آشیل آدماست. آدم به زعم خودش بزرگ می‌شه و عوض می‌شه و مسئولیت اعمال و رفتارش رو به عهده می‌گیره و الخ، پای همه‌ی عواقب کاراشم وای میسته؛ یه جاهایی اما، یه گوشه‌های پنهانی ته دلش، اگه ازش بپرسن آیا آدم خوبی هستی یا نه، پاسخ درست رو بلد نیست. یا فکر می‌کنه که بلده، اما می‌بینه داره خودشو گول می‌زنه.

اون‌جاهایی که می‌گم ممکنه حتا اینم کار نکنه همین جاهاست. همین جاهایی که دیگه پای اکت در میون نیست. پای احساسات در میونه. احساسات و عواطف انسانی. با تمام پیچیدگی‌ها و پنهان‌کاری‌ها و زوایای عجیب و مختلفش.

لذا در بهترین حالت، من فوقش بتونم بهت بگم کاری رو که حدس می‌زنم ممکنه ناراحتت کنه انجام نمی‌دم. در حالی که نه قطعیتی وجود داره تو واقعا ناراحت می‌شی یا نه. نه قطعیتی وجود داره که حدس من درسته یا نه. و نه حتا قطعیتی وجود داره که آیا من به شعار خودم وفادار می‌مونم یا نه. آیا به وفاداری‌م در اون لحظه اعتقاد دارم یا نه. و آیا اعتقادم واقعیه یا فیکه؟ اگه دستگاه دروغ‌سنج بهش وصل کنن بوق می‌زنه یا به خیر می‌گذره؟


Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017